Multilingual Turkish Dictionary

تورکجه To Persian(Farsi)

تورکجه To Persian(Farsi)
باداماق : تورکجه فارسجا - قشقایی

: بستن، پاي‌بند كردن. (← باغ2 و باداق)

باداق : تورکجه فارسجا - قشقایی

: بند، زنجير يا حلقه‌اي كه بر پاي مجرم نهند. (ريشة اين كلمه از «باغ» (بند، طناب) گرفته شده. ← باغ 2 و باداماق)

باداقلاماق‌ : تورکجه فارسجا - قشقایی

: پايبند كردن، بستن، با طناب بستن پاي حيوان

بادير : تورکجه فارسجا - قشقایی

:
بزن بهادر، شجاع.
از نامهاي پسران. (ريشة كلمه «باتير» از باتماق است.)

بادييان : تورکجه فارسجا - قشقایی

: رازيانه، نام نوعي از انواع گياهان. بادييانِ خَتايـی (badiyane xәtayı)
نوعي رازيانه كه در ختاي چين مي‌رويد

بادمان : تورکجه فارسجا - قشقایی

: من، وزني معادل 3 الي 6 كيلو. (← بات، باتمان)

بافا : تورکجه فارسجا - قشقایی

(2)
خوشه، دسته، خوشة گندم يا جو

بافا : تورکجه فارسجا - قشقایی

(1)
وفا، تعهّد به عهد، وفاي به عهد. بافالي (bafalı)
با وفا، وفا دار

بافت : تورکجه فارسجا - قشقایی

:
بافتن، عمل بافت.
لاف، گزافه گويي. بافت وئرمَك (baft vermәk)
لاف زدن، بلوف زدن

بافور : تورکجه فارسجا - قشقایی

= بافير (bafır)
وافور، وسيلة كشيدن ترياك. بافيری (bafırı)
وافوري، ترياكي، معتاد به ترياك

باغ : تورکجه فارسجا - قشقایی

(1)
باغ، بستان، درخت باردار و ميوه دهنده. باغاز (bağaz)
باردار، حامله. باغبان (bağban)
باغبان، پرورش دهندة باغ و گل. باغبانليق (bağbanlıq)
باغباني، عمل پرورش باغ و گل. باغچا (bağça)
باغچه، باغ كوچك. باغلى (bağlı)
دارندة باغ، صاحب باغ.
باغستان، باغ و گلزار

باغ : تورکجه فارسجا - قشقایی

(2)
بند، رسن، طناب. باغال (bağal)
بغل، بستن و حلقه كردن دستها در اطراف هر چيز. باغ پيچ (bağ piç)
نوعي پايه پيچ زينتي كه بر سر طنابهاي چادر اندازند. باغداش (bağdaş)
به هم بسته شدن پاها، چهار زانو نشستن. باغلا (bağla)
ببند، به بند بكش. باغلاشماق (bağlaşmaq)
به هم بسته شدن، متّصل شدن. باغلاشيق (bağlaşıq)
به هم بسته شده، متّصل. باغلاما (bağlama)
محدود، محصور، زميني كه اطراف آن محصور شده باشد.
حيوان پرواري، حيواني كه در دامپروري بسته شده باشد.
دستمال قلاقي كه بر سر بندند.
نام آلتي از آلات موسيقي در آذربايجان.
معمّا، چيستان.
فعل نهي از «باغلاماق» به معني مبند، به زنجير و بند مكش.
نحوة بستن. باغلاماك (bağlamak)
بستن، بند كردن.
جاري كردن، روان ساختن. سويو، اكين اوستونه باغلادی. (آب را بر روي زراعت روان كرد.)
بسته شدن، بند آمدن. قان باغلادی. (خون بسته شد.)
يخ بستن، منجمد شدن.
تعطيل كردن، تخته كردن درب.
پايان دادن، تسويه كردن.
بستن و سوار كردن قطعات يدكي.
به كسي يا چيزي وابسته شدن. اوْنا اوره‌ك باغلاميش. (به او دل بسته است.)
در پوش گذاشتن، دهانه را بستن.
به وسيلة دعا و افسون مردان را از توانايي جنسي و شهواني محروم كردن. باغلانماق (bağlanmaq)
بسته شدن.
قطع شدن، بند آمدن.
تعطيل شدن، تخته شدن.
علاقه‌مند شدن، دل بسته شدن.
سر پوش گذاشته شدن.
جاري شدن، روان شدن.
تسويه شدن، پايان يافتن.
سوار شدن قطعات يدكي.
محروم شدن مردان از توانايي جنسي و شهواني به وسيلة سحر و جادو. باغلى (bağlı)
بسته، بسته شده.
علاقه مند، وابسته.
تعطيل شده.
قطع شده، مسدود گشته.
متّصل، وصل شده.
سر بسته، سر پوشيده. باغليليق (bağlılıq)
بسته بودن.
وابستگي، علاقه. باغليم (bağlım)
طرز بستن، شيوة بستن.
بسته، بسته‌اي كه محتوي چيزي باشد.
وسيلة بستن، بند، طناب. باغيرساق (bağırsaq)
روده. باغيرساق اوتان (bağısaq utan)
نام نوعي باز شكاري. باغيم (bağım)
نحوة بستن

باغ : تورکجه فارسجا - قشقایی

(bağ)
فرياد. (← باق2) باغْر (bağr) = باغير (bağır)
سينه، جگر، قسمتهاي داخلي بدن. (به اعتبار اينكه صداي فرياد از درون بر مي‌خيزد.) باغری قَره (bağrı qәrә)
باقرقره، خروس كولي، نام پرنده‌اي كه سينه‌اش سياه رنگ و طوقي شكل است. باغری يانماق (bağrı yanmaq)
دل سوختن، ناراحت شدن. باغيرتلاق (bağırtlaq) = باغيتلاق (bağıtlaq)
حنجره، حلق. باغيرتماق (bağırtmaq)
فرياد كسي را بلند كردن، به نعره و فرياد در آوردن. باغير قان اوْلماق (bağır qan olmaq)
جگر خون شدن، بسيار ناراحت شدن. باغير قره (bağır qәrә)
باقرقره، خروس كولي. باغيرماق (bağırmaq)
فرياد كردن، صدا كردن. (← بانگ، بانگيرماق) باغيريشماق (bağırışmaq)
به صورت دسته جمعي فرياد كشيدن و گريه و زاري كردن

باغچا سرا : تورکجه فارسجا - قشقایی

: نام نوعي تفنگ قديمي. (← بوْغ، بوْغچا سارايي)

باغير : تورکجه فارسجا - قشقایی

: تلفّظ تركي «باقر» عربي كه به معني شكافنده و از اسامي مردان است. باغير كيخالى (bağır kixali)
باقر كيخايي، نام طايفه‌اي از ايل دره‌شوري

باغيش : تورکجه فارسجا - قشقایی

: هديه، صدقه و انعام به بيچارگان. (← باخ، باخيش) باغيشلاماق (bağışlamaq)
بخشيدن، عفو كردن.
هديه كردن، پيشكش كردن. باغيشلانماق (bağışlanmaq)
بخشوده شدن، مورد عفو قرار گرفتن.
هديه شدن، تقديم شدن. باغيشلايان (bağışlayan)
بخشنده، عفو كننده.
بخشنده، كريم، هديه دهنده

باه : تورکجه فارسجا - قشقایی

:
به! به به! چه خوب! چه زيبا!
از علائم تعجّب. (← باخ.) باها (baha)
بها، ارزش، قيمت.
كالاي گران، گران قيمت، سنگين بها. باهار (bahar)
بهار، فصل گل و زيباييها. باهارا (bahara)
بهاره، متعلّق به بهار، بزغاله يا برّه‌اي كه در فصل بهار به دنيا آمده باشد. باهارلى (baharlı)
بهارلو، نام طايفه‌اي از ايل خمسة فارس. باهاسيز (bahasız)
بي ارزش، كم ارزش، كم بها. باهاوشماق (bahalaşmaq) = باهالانماق (bahalanmaq)
پر بها شدن، گران تر شدن. باهالى (bahalı)
بها دار، با ارزش، پر قيمت. باه-باه (bah-bah)
به به! چه خوب! چه زيبا! باه-باه گولو (bah-bah gülü)
زيبا ترين و بهترين گُل كه بسيار خوشبو و معطّر باشد. بو ايْنگار باه باه گولو دير، ال ده‌يمه‌لي ده‌ييل. (اين شبيه گُلِ باه باه است؛ نمي توان دستش زد.)

باهانا : تورکجه فارسجا - قشقایی

(ف) بهانه، ايراد، دست آويز، عذر

باك : تورکجه فارسجا - قشقایی

:
باك، ترس، واهمه، پروا.
ناراحتي، فكر و اندوه. باك ائدمز (bak edmәz)
اشكالي ندارد

بال : تورکجه فارسجا - قشقایی

(3)
كنار، لبه، كناره، نزديك، حاشيه. بالتا (balta)
تبر. (لبه تيز) بالچاق (balçaq)
دسته، قبضه. بالديز (baldız) = بالّيز (ballız)
خواهر زن. (به اعتبار قوم و خويش نزديك بودن.)
خواهر شوهر. (قره قانلي) (در تركي آذربايجان هم هر دو معني كاربرد دارد.)

بال : تورکجه فارسجا - قشقایی

(1)
عسل.
مجازاً هرچيز شيرين و دوست داشتني. بال آرّيسى (bal arrısı)
زنبور عسل. بالاخان (balaxan)
(بال + آخان)
شيرين، آنچه عسل ترشّح كند.
از نامهاي پسران. بال پخشه‌سي (bal pәxşәsi)
زنبور عسل. بال سَقَّلي (bal sәqqәli)
شمع عسل، حجره‌هايي كه زنبور عسل براي نگهداري عسل يا تخم گذاري مي‌سازد. بال كه‌وه‌ني (bal kәvәni) = بال گه‌وه‌ني (bal gәvәni)
گز انگبين، گَوَن انگبين. بال ميچگي (bal miçәgi) = بال ميچه‌يي (bal miçәyi) = بال ميلچَگي (bal milçәyi)
زنبور عسل

بال : تورکجه فارسجا - قشقایی

(2)
بال پرنده، پر پرنده.
مجازاً هر چيزي كه شكل آن مانند بال يا پر پرنده باشد و يا مثل پرنده بالا رود و سريع السّير باشد.
پهن و گسترده.
بزرگ و بالا. (← پال، پل و بل) بال آتماق (bal atmaq)
گسترده و پهن شدن.
از خوشحالي بال و پر در آوردن، به ترنّم در آمدن. بال آچماق (bal açmaq)
بال و پر گستردن و پرواز كردن.
گسترده و پهن شدن. بالا (bala)
طرف بالا، بلندي.
قيمت بالا.
فرزند دلبند. (كودك در حال رشد)
براي، به جهت، به خاطر. اوْنونگ باوسينا (به خاطر او) بالابان (balaban)
از انواع بازهاي شكاري.
از انواع ني كه در قديم از استخوانِ بالِ بازِ شكاري درست مي‌شد و در ايلات قشقايي به آن «دال دودوگو» مي‌گفتند ولي در آذربايجان بالابان گفته مي‌شود. بالا بند (bala bәnd)
طرف بالا، طرف شمال. بالا بود (bala bud)
اضافي، فوق العاده، مازاد. بالاجا (balaca)
فرزند دلبند، آنكه در حال رشد باشد، بچة كوچولو. (گروهي اين كلمه را از مصدر «بالماق» (در تركي قديم به معني شكافتن) مي‌دانند؛ به اعتبار اين كه گويي طفل تكّه‌اي است كه از مادر شكافته و جدا گشته.) باوز (balaz)
شعلة آتش كه به بالا رود.
سوختن، سوزش، كرز.
مجازاً به معني اسب تندرو و چابك. باوز گـؤتورمَك (balaz götürmәk)
مشتعل شدن. (← باوزلانماق.)
با عصبانيّت از جاي خود بلند شدن. باوزلاماق (balazlamaq)
مشتعل كردن، روشن كردن.
به سرعت حركت كردن، از جا پريدن.
عصباني كردن، ناراحت كردن.
كرز كردن، نيم سوز كردن. باوزلانماق (balazlanmaq)
مشتعل شدن، روشن شدن.
با عصبانيّت و به سرعت از جاي خود حركت كردن.
كرز شدن، سوختن. باوسينى توتماق (basını tutmaq)
ازكسي طرفداري و پشتيباني كردن. بالاق (balaq)
بچّه، نوزاد جانوراني مثل شير، گراز و امثال آنها. بالالى (balalı)
داراي فرزند. بالام قايتار (balam qaytar)
اصطلاحي است به اين مفاهيم
درست، مرتّب، جمع و جور.
كار مهمل، كاري كه براي انجام آن نيازي به دقّت و تخصّص نباشد. بالان (balan)
بلند، بالا. بال-بال اوچماق (bal-bal uçmaq)
به شدّت لرزيدن. بال توتماق (bal tutmaq)
اوج گرفتن، بالا رفتن. بالدير (baldır) = بالّير (ballır)
ماهيچة ساق پا. (شكل اين ماهيچه‌ مانند پر يا بال و بلند و كشيده است.) بالديرلانماق (baldırlanmaq)
متورّم شدن، ورم كردن، چاق تر شدن و به شكل ماهيچة ساق پا در آمدن، ور آمدن دانة گندم بر اثر خيس شدن. باليشْت (balışt)
بالش، متّكا. (متكاي بلند و برجسته اي كه در كنار نهند و به آن تكيه دهند.) باليشتَك (balıştәk)
بالشتك زين، دو قطعه چرم بلند كه در دو طرف زين اسب قرار مي‌گيرد. باليغا مينمَك (balığa minmәk)
به سنّ بلوغ رسيدن نوجوانان. باليق (balıq)
ماهي. (بال + ايق (پسوند شباهت و صفت مفعولي) به اعتبار اين كه شكل ماهي بلند و مثل پر پرندگان است.)
نام نقشي از نقشهاي قالي كه به شكل ماهي است.
بالغ، رشد كرده، رسيده. (ريشة «بَلَغَ» در عربي به معني (رسيد و رشد كرد) و «بالديرماق» در تركي به معني (رشد كردن) همخانواده هستند.) باليق ايلانى (balıq ılanı)
مار ماهي. باليقلى قالى (balıqlı qalı)
قالي ماهي در هم، نوعي قالي با نقش ماهي. بالينگ (balıng)
خيار سبز. باليون (balyun)
هوا پيما

بالْخ : تورکجه فارسجا - قشقایی

:
درخشش، برق.
تاخت، جهش و پرش. (← بارخ، بارخماق و بال1) بالْخان (balxan)
گرز، چوب بلند بالا و عمودي. بالْخْماك (balxmaq)
بال گرفتن، به سرعت پريدن، تاختن.
درخشيدن، برق زدن.
از جا پريدن، حركت كردن

بامّ : تورکجه فارسجا - قشقایی

= بامْب (bamb)
صداي انفجار،‌ بمب. بامّيلاماق (bammılamaq)
صداي انفجار به گوش رسيدن

بامّال : تورکجه فارسجا - قشقایی

= بامبال (bambal)
نام بوته‌اي گياهي شبيه درمنه