Azerbaijani
SÖY : Az Turkish Farsi
(1)
نژاد، اصل. (← سوْي و سؤز)
بن مصدر «سؤيلهمك» (حرف زدن و از آبا و اجداد خود سخن گفتن) سؤيلَشمك (söylәşmәk)
با هم صحبت كردن. سؤيلَنمك (söylәnmәk)
گفته شدن، بيان شدن.
منسوب شدن به طايفه يا ايلي. اوْ كشكوْللو سؤيـلهنير. (او خود را به ايل كشكولي منسوب ميكند.)
تحريفي از مصدر «سئيلَنمك» (سير كردن، گردش كردن، پرسه زدن، دور زدن) سؤيلهمك (söylәmәk)
صحبت كردن، از آبا و اجداد خود سخن گفتن. (گروهي بر اين باورند كه ريشة كلمه از «سؤز» (سخن) است و «سؤزلهمك» به «سؤيلهمك» تبديل شده است.) سؤيلهنيلمك (söylәnilmәk)
گفته شدن، بيان شدن.
منسوب شدن به طايفه يا گروهي
ŞOY : Az Turkish Farsi
:
چرك، كثافت.
نا مباركي، شومي. شوْيلو (şoylu)
شوم، نا مبارك.
كثيف و چركين.
مرد عزب، مرد مجرّد
SÖYCÜ : Az Turkish Farsi
: محرّف سووجو (قاصد)، آنكه براي خواستگاري فرستاده شود. (← سوْو 3، سوْوجو و ساو2، ساوجي)
SÖYKӘ : Az Turkish Farsi
:
سايه، سايه بان. (← سئو، سئوكه)
دشت و صحرا
SÖYӘN : Az Turkish Farsi
= سؤيهن آغاجى (söyәn ağacı)
ميخ آلاچيق. (← چيغ، چيغ مئخي)
SÖYÜD : Az Turkish Farsi
: درخت بيد
(← سؤك و سؤگود)
SOZ : Az Turkish Farsi
: ناز، ناز و سوز، عشوه و غمزه. سوْز ائدمَك (soz edmәk) = سوْز وئرمَك (soz vermәk)
ناز به خرج دادن. عشوه فروشي
SÖZ : Az Turkish Farsi
: سخن، صحبت، كلام و گفتار. سؤز آچماق (söz açmaq)
سر سخن را باز كردن، مطلب را مطرح كردن. سؤز بابى (söz babı) = سؤز گليشي (söz gәlişi)
سخني براي نمونه، مطلبي براي تمثيل و بيان كردن. سؤز چكمك (söz çәkmәk)
از زير زبان كسي حرف كشيدن. سؤزسوز (sözsüz)
بدون سخن، بي چون و چرا. سؤز سوزمك (söz süzmәk)
به اعتراف واداشتن، حرف از زير زبان كشيدن. سؤز قوْوان (söz qovan)
جاسوس، آنكه سخن از جايي به جايي برد. سؤزلَشمك (sözlәşmәk)
با هم سخن گفتن. سؤزه باخان (sözә baxan)
حرف شنو، خوش فرمان. سؤزه باخماق (sözә baxmaq)
حرف شنوي و توجّه داشتن. سؤزو بـوتـون (sözü bütün)
آنكه سخنش سند باشد، آدم خوش قول و راستگو. سؤزونگ آچيغى (sözüng açığı)
سخن رك و پوست كنده. سؤز وئرمك (söz vermәk)
قول دادن
SӘP : Az Turkish Farsi
: فعل امر از مصدر «سپمك» (افشاندن) سپديرمك (sәpdirmәk)
به وسيلة ديگري افشاندن. سپَلان (sәpәlan)
افشان شده، پهن شده. سپَلان قوْچ (sәpәla qoç)
نوعي جهيدن برّه يا قوچ را گويند كه در آن زمان با شادي و غرور و افشاندن خود، به پشت سر نگاه ميكند. سپمك (sәpmәk) = سپهلهمك (sәpәlәmәk):
پراكنده كردن، افشاندن.
ريختن، ريخت و پاش كردن.
باريدن نم نم باران. سپمه (sәpmә)
عمل افشاندن، بذر افشاني. سپهگن (sәpәgәn)
آب پاش. سپهلَنْتي (sәpәlәnti)
قطرات بسيار ريز، ترشّحات و قطرات ريزي كه در هنگام بارندگي از چادر ترشّح و پخش شود. سپهلنمك (sәpәlәnmәk)
افشانده شدن.
ترشّح كردن قطرات ريز باران. سپيجي (sәpici)
افشاننده، بذرپاش. سپيلمك (sәpilmәk)
افشانده شدن.
پخش و پراكنده شدن. سپيلي (sәpili)
افشانده شده.
پراكنده و در هم ريخته شده. سپيم (sәpim)
ريختگي، پراكندگي، افشاندگي. سپينْتي (sәpinti)
ترشّح قطرات ريز باران
ŞӘP : Az Turkish Farsi
:
كف پاي شتر.
كف دست، كف دستي كه پهن و بزرگ باشد.
عمل كف زدن و تشويق كردن.
نام نقشي كه در گليم بافته ميشود. (← شاپ) شپَك (şәpәk)
كف زدن، تشويق كردن. شپَل (şәpәl)
كف پاي شتر يا كف پهن دست و پاي آدمي. شپ-و-شالتاق (şәp-o-şaltaq)
اخّاذي كردن. شپ وورماق (şәp vurmaq)
كف زدن و تشويق كردن
SӘPİ : Az Turkish Farsi
(ف) سفيد، پوست سفيد و دبّاغي شده. سپي درّي (sәpi dәrri)
پوست سفيد شده، پوستي كه تازه دبّاغي شده باشد
SӘPӘL : Az Turkish Farsi
: كف پاي شتر. (← شپ، شپَل)
ŞӘQ : Az Turkish Farsi
(2)
شقّه، قطعه، تكّه. شقّه (şәqqә)
شقّه، قطعه، تكّه. شقّه-شقّه (şәqqә-şәqqә)
قطعه قطعه، تكّه تكّه. شقّهلهمك (şәqqәlәmәk)
شقّه كردن، بريدن و قطعه قطعه كردن
ŞӘQ : Az Turkish Farsi
(1)
عمود، قائم، راست و سيخكي.
حرف رك، سخن راست و بي ريا.
سربلند، شاداب و سرحال
SӘQQ : Az Turkish Farsi
: كام دهان. (← ساقّ) سقّوْو (sәqqov)
بيماري مشمشه، زكام حيواناتي چون اسب، قاطر، الاغ و … سقّي قره (sәqqi qәrә)
شوم، بد يمن
SӘQQӘ : Az Turkish Farsi
: (ع) سقّا، آب دهنده. سقّه قوشو (sәqqә quşu)
مرغ سقّا، نام پرندهاي كه معمولاً در كنار رودخانهها و آبها زندگي ميكند و ماهي شكار ميكند.
سهره، پرندهاي كوچك و خوش آواز شبيه گنجشك
SӘQQIRĞӘ : Az Turkish Farsi
: (← ساقّيرغا)
SӘQQIZ : Az Turkish Farsi
: سقّز، عصارة درخت بن. (← ساقّيز) سقّيز آغاجى (sәqqız ağacı)
درخت بن. سقّيز پيلْتهسي (sәqqız piltәsi)
معجوني از سقّز و گياهان دارويي مختلف كه براي مداواي سوختگي از آن استفاده ميشود
SӘQQӘL : Az Turkish Farsi
:
ريش، محاسن.
عسلي كه با موم از كندو آويزان باشد و به شكل ريش آدمي ديده شود. (اصل كلمه «سكَل» و ريشة آن از «سك» (استخوان جنبنده) به اعتبار اينكه ريش در استخوان چانه قرار دارد. ← سك) سقَّل اله وئرمك (sәqqәl әlә vermәk)
گير افتادن، دُم به تله دادن. سقَّلسيز (sәqqәlsiz)
بدون ريش، كوسه. سقَّللهمك (sәqqәllәmәk)
كسي را گير آوردن، ريش كسي را گرفتن. سقَّلي ساری (sәqqәli sarı)
ريش زرد، آدم سيّاس و زيرك. سقَّلي سو آپارماق (sәqqәli su aparmaq)
داراي دختر شدن، صاحب فرزند دختر شدن. سقَّلي سويا وئرمك (sәqqәli suya vermәk)
كنايه از
سخن كسي را برملا و خراب كردن
SӘQQӘT : Az Turkish Farsi
: (ع) سقط، مردن جانور يا حيوان حرام گوشت
SӘR : Az Turkish Farsi
(1)
(ف)
سر، كلّه.
برتر، بالاتر، ارزشمندتر.
اختلاف قيمت، اختلاف ارزش. سراسر (sәrasәr)
سراسر، سر تا سر.
همه، همگي.
برابر، معادل، هم قيمت. سراسرليك (sәraәrlik)
رقابت، مجادله جهت برابري. سراكو (sәraku)
سركوب، سرزنش و تو سري زدن. سر انجام (sәr әncam)
سرانجام، عاقبت.
تقدير و سر نوشت. سر بازی (sәrbazı)
نام آهنگي از آهنگهاي رقص. سر بست (sәr bәst) = سر بسته (sәr bәstә)
سر بسته، مخفي و پنهان.
كامل، تمام، همه.
رك و صريح.
آزاد و مستقل. سر بنوْوشه (sәr bәnovşә)
سر بنفشه، نام بوتهاي با گلهاي بنفش و ساقههاي باريك. سر به سر (sәr bә sәr)
معادل، مساوي، معاملة پايا پاي. سر به سر ائدمك (sәr bә sәr edmәk)
معاملة پايا پاي انجام دادن.
با هم بحث و مجادله كردن. سر پيك (sәr pik)
زلف، كاكل. سر تا پا (sәr ta pa)
سراسر، همه.
تعويذ، دعاي طومار مانند. سر چؤپـو (sәr çöpü)
زن با تجربهاي كه در اوّل صف رقّاصان قرار گيرد و برقصد. سر خان (sәr xan)
خان بزرگ، خان خانها. سر دستَكي (sәr dәstәki)
موقّتي، زود رواج دادن كار.
آنچه در دسترس قرار داشته باشد. سر دسته (sәr dәstә)
سر دسته، رهبر و بزرگتر. سر دوْل (sәr dol)
بُز يا گوسفند يك گلّه كه قبل از همة گوسفندان و بزها بزايد. سر راس (sәr ras)
سر راست، مستقيم.
رو به راه، هدايت شده، آنكه به راه راست رود. سر-سري (sәr-sәri)
آنكه بر اثر پيري يا بيماري سرش بلرزد.
سطحي، بدون تأمّل و چاره انديشي.
كم ارزش، بي اهميّت. سر سم گئدمك (sәr sәm gedmәk) = سر سوم وورماق (sәr sum vurmaq) = سر سينْتي گئدمك (sәr sinti gedmәk)
سرسام گرفتن، گيج شدن و سكندري رفتن، لغزيدن پا بر اثر اصابت نوك انگشتان با زمين. سر كرده (sәr kәrdә)
سر دسته، بزرگتر. سر كش (sәr kәş)
سركش، مغرور و نا فرمان.
گليم يا جاجيمي كه جهت زينت بر روي بار منزل كشند. سر كَل (sәr kәl)
بُز پيشاهنگ.
سرور، رهبر، بزرگتر. سر كَم (sәr kәm)
سر كوه، بالاي قلّه، افق كوه. سر كَن (sәr kәn)
مرتعي كه دامها در آن بچرند.
حركت گوسفندان از قاش گله در هنگام شب. سر كوفت (sәr kuft)
سرزنش، ملامت. سر گل (sәr gәl)
بُز پيشاهنگ.
رهبر، رئيس. سر گوللا وورماق (sәr gulla vurmaq)
خوشههاي گندم را چيدن و ساقهها را باقي گذاشتن. سر گينْد (sәr gind)
نوعي دوخت يا گره فشرده كه قطعات چادر سياه را به هم وصل كند. سر مرد (sәr mәrd)
سر گروه، رئيس. سر موز (sәr muz) = سر موزْد (sәr muzd)
سر مُزد، مافوق مزد، فوق العادة حقوق. سر-و-پر (sәr-o-pәr)
نظم، انضباط.
رئيس، رهبر. سر وَخت (sәr vәxt)
سر وقت، به موقع.
سركشي و حضور. سر وختينه گئدمك (sәr vәxtinә gedmәk)
به كسي يا چيزي سر زدن، به نزد كسي يا چيزي رفتن. سره
رئيس، رهبر، سر پرست.
كامل، تمام.
خالص، ناب، پاك. سره-سر (sәrә-sәr)
سراسر. سره-سرليك (sәrә-sәrlik)
برابري، مقاومت و ايستادگي. سريشته (sәriştә)
سر رشته، مهارت و استادي. سريشتهلي (sәriştәli)
ماهر، با تجربه
SӘR : Az Turkish Farsi
(2)
فعل امر از مصدر «سرمك» (پهن كردن) (← سار2) سرْمك (sәrmәk) = سرهمك (sәrәmәk) = سريمك (sәrimәk)
پيچيدن، پيچاندن، تنيدن.
پهن كردن، گستردن، فرش كردن.
گستردن لباس تر جهت خشك شدن.
پخش كردن، افشاندن. سرمه (sәrmә)
پا تابه، پا پيچ. سرموساق (sәrmusaq)
سير، سير كوهي كه از گياهان پيازي به شمار ميرود. سرهلنمك (sәrәlәnmәk)
پخش و پراكنده شدن.
پوشاندن و پهن شدن.
براي ميانجيگري خود را در مقابل ضارب و مضروب قرار دادن. سر وورماق (sәr vurmaq)
دانه هاي برنج يا گندم را در غربال افشاندن و پاك كردن. سريك (sәrik)
جاجيم يا گليم مرغوب و زينتي كه بر روي بار منزل كشند.
لتَف يا پلاسي كه از جلو چادر به عنوان سايهبان بر چادر اصلي وصل شود. سريلمك (sәrilmәk)
فرش شدن.
پخش و پراكنده شدن.
پيچانده شدن.
انداخته شدن لباس تر بر روي طناب جهت خشك شدن. سريلي (sәrili)
پهن شده، گسترده شده. سريمك
گستردن، پهن كردن. سرين (sәrin)
پهن، گسترده و وسيع. سرينيلمك (sәrinilmәk)
افشانده شدن، پاشيده شدن.
پهن و گسترده شدن
ӘSӘR : Az Turkish Farsi
: (ع) اثر، آنچه از كسي يا چيزي باقي بماند.
تأثير، اثر گذاشتن. اثره (әsәrә)
اثر، نشانه، نتيجه، محصول
ŞӘR : Az Turkish Farsi
:
شر، بدي، فساد.
شرور، فتنه انگيز. شرّاك (şәrrak) = شرّهك (şәrrәk)
اسب سركش، نام نژادي از اسبها.
اسب تخمي، اسب اصيل و نژاده. شر-شرّي (şәr-şәrri) = شرشَني (şәrşәni)
فتنه انگيز، دعوا طلب، آشوبگر. شرور (şәrur) = شرير (şәrir)
شرور، پُر شر، آشوبگر
SӘRAFӘT : Az Turkish Farsi
: توجّه، دقّت و فهم. صرافته دوشمك (sәrafәtә düşmәk)
متوجّه شدن، فهميدن
- Azerbaijani
- Azerbaijani To Azerbaijani
- Azerbaijani To English
- Azerbaijani To Persian(Farsi)
- Turkish
- Turkish To Turkish
- Turkish To English
- Turkish To Germany
- Turkish To French
- English
- English To Azerbaijani
- English To Turkish
- Germany
- Germany To Turkish
- French
- French To Turkish
- تورکجه
- تورکجه To Persian(Farsi)
- تورکجه To تورکجه
- Persian(Farsi)
- Persian(Farsi) To Azerbaijani