Multilingual Turkish Dictionary

Azerbaijani

Azerbaijani
PӘXŞ : Az Turkish Farsi

: پخش، پراكنده و متفرّق. پخش-و-پرَه (pәxş-o-pәrәh)
پراكنده و متفرّق

PӘXŞӘ : Az Turkish Farsi

:
پشه، پشة ريز و كوچك.
مگس.
زنبور. پخشه بند (pәxşә bәnd)
پشه بند، پشه گير. پخشه‌لنمك (pәxşәlәnmәk)
پشه را از خود دور كردن.
يك مرتبه از جا جهيدن.
وسواس شدن

PӘY : Az Turkish Farsi

:
پي، ردّ پا، جاي پا.
رباط، وسيلة اتّصال دو استخوان در بدن. (← پئي) په‌ي ائدمك (pәy edmәk)
برّه‌ها و بزغاله‌ها را همراه مادران خود به چرا فرستادن. په‌ي ران (pәy ran)
آنكه ردّ پاي انسان يا حيواني را جستجو كند، پيدا كنندة ردّ پا. په‌ي سورمَك (pәy sürmәk)
عمل رد يابي. په‌ي‌له‌مك (pәylәmәk)
رد يابي كردن، رد پاي كسي را جستجو كردن.
پاياب، تعيين كردن عمق آب. په‌يه‌گاه (pәyәgah)
پايگاه، جايگاه و كمينگاه شكارچي

ӘQ : Az Turkish Farsi

: صوت خنداندن و شاد كردن كودك شير خواره. اقّو (әqqu)
صداي بچّة شيرخوار در هنگام شادي و نشاط. اقّير (әqqir)
فعل امر از مصدر «اقّيرمك» (به هيجان آوردن) اقّيشمك (әqqişmәk)
به هيجان آمدن، جهيدن و پريدن دسته جمعي و گروهي، به صورت دسته جمعي جهيدن و رقصيدن برّه‌ها و بزغاله‌ها

QAB : Az Turkish Farsi

:
جلد، محفظه، آنچه در اطراف چيزي قرار گيرد.
كفش، پاي افزار. آياق قابي (كفش پا)
كعب پا، قوزك پا.
پوست، پوسته، رويه.
كشك زانو.
ظرف. قابا (qaba)
آنچه كه در داخل محفظه قرار گيرد؛ امّا توخالي و پوشالي باشد، پر حجم و كم وزن.
قبا، ارخالق.
زمخت، بي ظرافت، ضخيم و ستبر.
سر بار، باري كه روي بارهاي ديگر قرار گيرد. قاباخ (qabax)
پلك چشم.
جلو، روبرو، مقابل.
جلوتر، قبلاً. قاباخماق (qabaxmaq)
پلكها را بر هم زدن. قابار (qabar)
پينه، پوست چروكيده، چين و چروك دست.
نامناسب، ناهموار، زمخت. قابارْتْلاما (qabartlama)
پوست دبّاغي شده، خيك پنير يا روغني. قابارْتْما (qabartma)
چين و چروك شده، متورّم و بالا آمده. قابارْتْماق (qabartmaq)
دباغي كردن.
باد كردن، متورّم شدن.
بلند كردن، برتر گشتن. يال قاباردير. (خود را برتر نشان مي دهد.) قابارجيق (qabarcıq)
تاول كوچك روي پوست بدن. قابار-قابار (qabar-qabar)
پر از چين و چروك، چروكهاي متوالي. قابارلى (qabarlı)
داراي چين و چروك، متورّم.
پينه بسته، تاول زده. قابارماق (qabarmaq)
پينه بستن، تاول زدن. قاباق (qabaq)
پلك چشم.
روبرو، مقابل، پيش رو.
كبره، پوستة نازك روي زخم.
سفتگاه زير زانوي اسب. قاباقچيل (qabaqçıl)
پيشرو، پيشگام. قاباق قالديرماق (qabaq qaldırmaq)
پلك چشم را باز كردن، بيدار شدن.
توجّه كردن، عنايت داشتن. قابال (qabal)
پر حجم و كم وزن. قابالا (qabala)
قباله، سند. (قباله‌هاي قديمي را در كاغذهاي لوله‌اي و يا در قاب مخصوص نگهداري مي‌كردند.) قابالاق (qabalaq)
برگ ريواس، برگ پهن. قابان (qaban)
پر حجم و كم وزن.
خرس.
خوك نر، گراز. قاباه (qabah)
به گياهاني گفته مي‌شود كه براي سلامتي گوسفندان بسيار مؤثّر است. قاب داها (qab daha)
قاب دعا، نوعي كيف كوچك كه براي رفع بيماري يا چشم زخم بر بازو مي‌بستند. قاب-قاجا (qab-qaca) = قاب-قاجاق (qab-qacaq) = قاب-قوجاق (qab-qucaq)
ظروفات منزل، ظرف و ظروف.
ناحية بغل، دنده‌ها و جانبين. (دنده‌ها محافظ قسمتهاي داخلي بدن است.) قابلاتديرماق (qablatdırmaq)
به وسيلة ديگري جا دادن. قابلاتماق (qablatmaq)
جا دادن، در ظرف قرار دادن. قابلاشديرماق (qablaşdırmaq)
در جاي خود گنجاندن، جا دادن، تپاندن و چپاندن. قابلاشماق (qablaşmaq)
جا گرفتن، در ظرف قرار گرفتن. قابلاما (qablama)
قابلمه، ظرف روپوشدار.
عمل گنجاندن و جا دادن. قابلاماج (qablamac)
قابلمه.
پر و لبريز شده، گنجايش ظرفي را به طور كامل پر كرده. قابلاماك (qablamak)
گنجاندن، جا دادن.
رو در رو قرار گرفتن،‌‌ جواب رك و صريح تحويل دادن، حرف درشت به كسي گفتن.
كتك زدن، ضربة محكم بر بدن زدن.
توهين كردن.
جنس نا مرغوب به كسي فروختن.
چسبيدن، در بر گرفتن. قابلانماق (qablanmaq)
گنجانده شدن، جا گرفتن.
شروع كردن، به كاري اقدام كردن. قابلانميش گئدير داغا. (از دامنة كوه به بالا مي‌رود.) قابلى (qablı)
در ظرف جا گرفته، جا داده شده، گنجانده شده.
پر و انباشته. سوْرفا قابلى چؤره‌ك دير. (سفره پر از نان است.)
كفش پوشيده، پايي كه در داخل كفش باشد. قابليق (qablıq)
نوعي كيف پارچه‌اي كه در آن كتاب مي‌گذاشتند و به آن قالآليق (قوْولوق) هم مي‌گفتند. قابير (qabır)
قبر، محفظه‌اي كه مرده در آن گذارند. قابيرغا (qabırğa)
استخوان دنده و مجموعة دنده‌ها كه محافظ قسمتهاي داخلي بدن است. قابيرغا اوستونه قوْيماق (qabırğa üstünә qoymaq)
حرف درشت و توهين آميز تحويل كسي دادن. قابيرغالى (qabırğalı)
دنده دار، داراي استخوانهاي محكم.
جنين كودك در شكم مادر، حامله. اينگار قابيرغالي قارنيندا. (گويي كه حامله است.) قابيق (qabıq)
پوست، پوسته و محافظ ميوه.
پوست روغن، خيك روغني.
پوستة نازك سر آدمي كه با شورة سر توأم باشد. قابيق آلماق (qabıq almaq)
پوست ميوه را گرفتن. قابيقسيز (qabıqsız)
بدون پوسته، بي پوست. قابيق-قابيق (qabıq-qabıq)
پوسته پوسته، مورّق گشته. قابيق قوْيماك (qabıq qoymaq)
پوست انداختن، ايجاد پوستة سر توأم با شورة سر.
پينه بستن دست بر اثر كار زياد. قابيقلانماق (qabıqlanmaq)
تشكيل شدن پوسته بر روي هر چيز. قابيقلى (qabıqlı)
داراي پوسته، همراه با پوست

QABAHAT : Az Turkish Farsi

: (ع)
قباحت، زشتي.
شرم و حيا. قاباحات ائد. (حيا كن.)

QABIL : Az Turkish Farsi

: (ع)
قبول، پذيرفته شده.
مورد قبول، شايسته، با استعداد. قابيلييَت (qabıliyәt)
قابليّت، شايستگي. قابيلييتلي (qabıliyәtli)
لايق، شايسته.
خوش اندام و زيبارو

QABIZ : Az Turkish Farsi

: (ع)
قابض، محصّل ماليات ديواني و مجازاً به معني نماينده و وكيل.
مجازاً به معني فضولباشي

QAB-QARA : Az Turkish Farsi

= قاب-قره (qab-qәrә)
كاملاً سياه، سياه محض

QAÇ : Az Turkish Farsi

(1)
فعل امر از مصدر «قاچماق»(دويدن) قاچار(qaçar)
دونده، سريع و چابك.
مي‌دود، خواهد دويد. قاچاراق (qaçaraq)
دوان دوان، در حال دويدن. قاچارغان (qaçarğan) = قاچاغان (qaçağan)
دونده، سريع و چابك.
گريزان و فراري. قاچاق (qaçq)
فراري و گريزان.
كالاي ممنوعه و ممنوعيّت خريد و فروش آن. قاچا-قاچ (qaça-qaç)
ترسيدن و فرار كردن، هنگام ترس و فرار. قاچا-قاچا (qaça-qaça)
دوان دوان. قاچاقچى (qaçaqçı)
آنكه كالاي ممنوعه را خريد و فروش كند. قاچاقچيليق (qaçaqçılıq)
قاچاقچيگري، خريد و فروش كالاي ممنوعه. قاچان (qaçan)
دونده، تند رو، چابك.
فراري، گريزان. قاچديرماق (qaçdırmaq)
فراري دادن، گريزاندن.
دواندن، دوانيدن. قاچغينْتى (qaçğıntı)
فراري، گريزان. قاچ قارا قاچ (qaç qara qaç) = قچ قره قچ (qәç qәrә qәç)
اي سياه فرار كن، جمله‌اي كه «آل» را از زن زائو فراري مي‌دهد.
از علائم تعجّب. قاچماق (qaçmaq)
دويدن.
فرار كردن.
پريدن رنگ چهره بر اثر ترس يا بيماري.
پريدن خواب از چشم. قاچ هاي قاچ (qaç hay qaç)
عمل فرار كردن، فرار دسته جمعي.
صوتي است كه در هنگام فرار دسته جمعي بيان مي‌شود. قاچيرْتْماق (qaçırtmaq)
فراري دادن.
دواندن.
ترساندن، پراندن رنگ چهره. قاچيرديلماق (qaçırdılmaq)
فراري داده شدن.
دوانيده شدن. قاچيشماق (qaçışmaq)
به صورت دسته جمعي دويدن يا فرار كردن. قاچيق (qaçıq)
نخ در رفته، از هم دريده.
پريده و رنگ باخته. (در مورد رنگ صورت گفته مي‌شود.)
گريخته، فراري. قاچيق-قاچيق (qaçıq-qaçıq)
موجدار، داراي چين و شكن.
پريده. (درمورد رنگ صورت به كار مي‌رود.)
لغزش و جمع شدن اشك در چشم. قاچيلى (qaçılı)
فراري، گريزان

QAÇ : Az Turkish Farsi

(2)
پاره‌اي از هندوانه، خربزه و … كه هلالي و به شكل كمان بريده شده باشد.
شكاف و ترك. (← قاش)

QAÇAN : Az Turkish Farsi

: كي؟ چه وقت؟ (قنقري خلج ← هاچان)

QACIR : Az Turkish Farsi

: (مغـ) كركس. (ريشة كلمه از «قاچ2» كه در اصل «قاچير» (پاره كننده) بوده، مي‌باشد.)

QADA : Az Turkish Farsi

: (ع) تحريف كلمة «قضا» عربي و به معاني قضا، بلا، درد، قرباني و صدقه به كار مي‌رود

QADIRLI : Az Turkish Farsi

= قاديلي (qadılı)
نام طايفه‌اي از ايل عملة قشقايي

QAF : Az Turkish Farsi

: نام كوه افسانه‌اي كه جايگاه سيمرغ بوده است

QAFA : Az Turkish Farsi

: خزينة تفنگ گلوله زني. (ريشة كلمه از مصدر «قابماق» (گـرفتن، جا گـرفتن) است.)

QAFILA : Az Turkish Farsi

:
قافله، كاروان.
كفشدوزك

QAFLAN : Az Turkish Farsi

: پلنگ. (از مصدر «قاپماق» (گـرفتن) است. ← قاپ1، قاپلان)

QAĞAZ : Az Turkish Farsi

: كاغذ. (← قاق1، قاغاز)

QAĞURT : Az Turkish Farsi

: نام گياهي با برگهاي پهن. (← قاخورت و قوْخاغان)

QAH : Az Turkish Farsi

(1)
قهقهه، خندة بلند. قاه-قاه (qah-qah)
صداي خندة بلند. قاه وورماق (qah vurmaq)
قهقهه زدن، بلند خنديدن

QAH : Az Turkish Farsi

(2)
كم، آنچه كمياب باشد. قاهانماق (qahanmaq)
كاهش يافتن، كمبود به وجود آمدن، قحطي پيش آمدن. قاه-قاه (qah-qah)
كمياب، ناياب، كاهش و كميابي. قاه-قاه اوْلماق (qah-qah olmaq)
بسيار كمياب شدن. (كلمات قحط عربي و كاهش فارسي از همين ريشه هستند.) قاه وورموش (qah vurmuş): بسيار كمياب شده است

QAHAR : Az Turkish Farsi

: (ع) قهّار، غيور، زرنگ و شجاع

QAL : Az Turkish Farsi

(1)
فعل امر از مصدر «قالماق» (ماندن، روي هم جمع شدن). قالا (qala)
انبوه، روي هم مانده، روي هم انباشته و جمع شده.
قلعه، دژ.
تپّه، بلندي، كوه.
بماند، مقيم شود. قالا به سر (qala bә sәr)
بار اضافي كه بر روي بار ديگر قرار گيرد، سر بار. قالات (qalat)
قلات، بلندي، كوه.
نام روستايي در غرب شيراز. قالاغى (qalağı)
نوعي رو سري ابريشمي، كلاغي. (به اعتبار اينكه قالاغي را چند لا مي‌كنند تا ضخيم تر شود و بر سر و پيشاني ببندند.) قالاق (qalaq)
توده، انباشته، بالا آمده و بزرگ شده. قالا-قالا (qala-qala) = قالاق-قالاق (qalaq-qalaq)
توده‌هاي متوالي، روي هم انباشته شده‌ها. قالاقلاماك (qalaqlamak)
انبار كردن، روي هم انباشته كردن. قالام (qalam) = قالاما (qalama)
روي هم انباشته شده، انبوه دسته‌هاي نان. قالامّار (qalammar)
توده و انبوه گشته. قالاماك (qalamak)
انباشتن، روي هم جمع كردن. قالام-قالام (qalam-qalam)
روي هم انباشته شده‌ها. قالان (qalan)
باقيمانده، اضافي.
قلان، كار بيهوده. قالانماك (qalanmak)
توده شدن، روي هم انباشته شدن. قالاي (qalay)
قلعه، قلات، بلندي. قالتاق (qaltaq)
در اصل به معني قسمت چوبين زين اسب كه به عنوان تكيه گاه در زير باسن آدمي قرار مي‌گيرد؛ امّا اصطلاحاً آدم حقّه باز و شارلاتان را مي‌گويند. قالديراج (qaldırac)
اهرم، بلند كننده. (طايفة بيات) قالديرماق (qaldırmaq)
بيدار كردن.
ايستانيدن، بلند گردانيدن.
به هيجان آوردن، برانگيختن و تحريك كردن. (← قاخ، قاخديرماق) قالما بالام (qalma balam)
نام آهنگ و سوگنامه‌اي غم‌انگيز كه گويند از شاعري به نام «خانعلي» يا به قولي «همراه» (از قشقاييهاي سميرم) بوده كه تنها فرزندش در ميان ايل مي‌ميرد؛ پدر مرثيه‌اي مي‌سرايد و در اشعار خود به نام اغلب روستاها، ييلاقها و قشلاقهاي مسير ايل قشقايي اشاره مي‌كند؛ به يك بند از اين مرثيه توجّه كنيد: تنگِ زنجيراندان بيز اوْلدوگ روان گؤروندو يوْلومدا چينار ميشوْوان سيياخ بؤلوگونده بللي دارينگان هفت برم-و-كـودويان يار سنه قوربان