Multilingual Turkish Dictionary

Azerbaijani

Azerbaijani
QAL : Az Turkish Farsi

(2)
سر و صدا، فرياد. قالاق (qalaq)
كلاغ، قارقار كننده. قالاقلانماق (qalaqlanmaq)
سر و صدا كردن، خوشحالي كردن و خنديدن كودك شير خواره. قالان-قالان (qalan-qalan)
با صداي بم و كلفت. (← گال، گالان-گالان) قال-قال ائدمك (qal-qal edmәk)
غلغله كردن آب در دهان. قالما-قال (qalma-qal)
قال و مقال، سر و صدا، بحث و گفتگو

QALAF : Az Turkish Farsi

: غلاف، پوشش، جلد

QALAY : Az Turkish Farsi

: قلع، وسيلة سفيد كردن ظروف مسي. قالاي ائدمك (qalay edmək
قلع كردن، سفيد كردن. قالايچى (qalayçı)
قلعگر، رويگر، مسگر. قالايى (qalayı)
قلع

QALIB : Az Turkish Farsi

:
قالب، جلد.
شكل و شمايل. اوْنونگ قاليبينا آدام داهى يوْخ. (ديگر كسي به شكل و شمايل او وجود ندارد.)
جسم، تن

QALMAC : Az Turkish Farsi

: پوسته‌اي كه بر روي زخم باقي مي‌ماند (نمدي) (← خلچه) قالماق (qalmaq)
ماندن، مقيم شدن، اقامت كردن.
در بازي و قمار از ديگران ماندن.
نزديك بودن. آز قالدی اؤله. (نزديك بود كه بميرد.)
باقي ماندن، اضافه ماندن.
از ديگران باز ماندن.
زنده ماندن، زيستن.
انبوه كردن. قالمالى (qalmalı)
ماندني، بقا.
ماندني و عقب افتادني. قالى (qalı)
قالي، فرش ضخيم. قاليچا (qalıça)
قاليچه، قالي كوچك. قاليش (qalış) = قاليق (qalıq)
بقيّه، باقيمانده. قالين (qalın)
هر چيز ضخيم و كلفت.
متراكم و انبوه.
پر پشت و غليظ.
قالي. قالينْتى (qalıntı)
باقيمانده، ته مانده. قالين چؤره‌ك (qalın çörәk)
نان ضخيم، ناني كه از دو عدد چونه تهيّه شود. قالين كؤلگه (qalın kölgә)
ساية غليظ و پر پشت. قالينلاشماق (qalınlaşmaq)
ضخيم و كلفت شدن، چاق تر و گنده تر شدن

QALPAQ : Az Turkish Farsi

: در پوش، سر پوش. (اصل كلمه «قاپلاق» بوده. ← قاب و قاپ)

QALX : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «قالخماق» (برخاستن) (← قاخ) قالخا (qalxa)
برخاسته و بالا آمده، از جا كنده شده، بالا قرار گرفته. قالخار (qalxar) = قالخان (qalxan)
قيام كننده، بلند شونده. قالخانماق (qalxanmaq)
بلند شدن، برجسته شدن. قالخديرماق (qalxdırmaq)
ايستانيدن، بلند گردانيدن. قالْخماك (qalxmak)
برخاستن، بلند شدن.
بيدار شدن.
بالا رفتن، به هوا رفتن.
از بستر بيماري برخاستن و شفا يافتن.
برآمدن و برجسته شدن. قالخيتماق (qalxıtmaq)
بيدار كردن.
ايستانيدن، بلند گردانيدن. قالخيشماق (qalxışmaq)
دسته جمعي قيام كردن و برخاستن.
دسته جمعي بيدار شدن. قالخيق (qalxıq)
برجسته، از جا كنده شده و بالا آمده

QAM : Az Turkish Farsi

:
قايم، سخت و محكم.
صداي بلند و ستبر. قامچى (qamçı)
شلّاق، تازيانه. («قامماق» در تركي قديم به معني به شدت ضربه زدن بوده؛ از طرف ديگـر «قامچي» چوب يا چماقي بوده كه به دستور راهب دين شمني بر طبل زده مي‌شد تا مردم براي استماع سخنان وي جمع شوند.)
نام درختچه‌اي با ساقه‌هاي بلند و شلّاق مانند كه داراي گلهاي سفيد و ريز است. قامچى گؤرسَتمك (qamçı görsәtmәk) = قامچيلاماق (qamçılamaq)
شلّاق زدن.
به سرعت حركت كردن.
در بازي «قمار قچر» (قره قچّر) انگشتان دست را به شكل قيف در آوردن و ريگها را قاپيدن. قاميش (qamış)
گياه ني، بيشه. (از مصدر «قامماق» (ضربه زدن)، به اعتبار اين كه اوّلين نوع تيرها از گياه ني درست مي‌شده.)
ني، ني موسيقي. قاميشليق (qamışlıq)
ني زار، بيشه‌زار. قامّيلاماق (qammılamaq)
انفجار يا ايجاد شدن صداي بلند

QAMAŞMAQ : Az Turkish Farsi

: خيره شدن چشم بر اثر نور زياد، چيزي را براي لحظه‌اي ديدن. (ريشة كلمه از بن «قام» و مصدر «قاماماق» (خيره شدن چشم. تر. قد. ← قوماش، قوماشماق) قاماشديرماق (qamaşdırmaq)
چشم را خيره كردن

QAMAT : Az Turkish Farsi

: (ع)
قامت، اندام.
اقامة نماز، نيّت نماز. قامات باغلاماك (qamat bağlamak)
نيّت كردن براي نماز خواندن، شروع به نماز كردن

QAN : Az Turkish Farsi

(1)
خون.
خونريزي و قتل.
سرشت و طبيعت.
خصومت و دشمني بر اثر قتل و خونريزي.
نسل، نژاد، دودمان. قانيميز بير دير. (از يك دودمان هستيم.)
انتقام. قان آخيتماق (qan axıtmaq)
خونريزي، خون استفراغ كردن. قان آغلاماق (qan ağlamaq)
خون گريه كردن، خون دل خوردن، بسيار ناراحت و غمگين بودن و اظهار ناراحتي كردن. قان آلماق (qan almaq)
انتقام گرفتن. قانا باتماق (qana batmaq)
خونين شدن، در خون غلتيدن. قانا بولانماق (qana bulanmaq) = قانا بوْيانماق (qana boyanmaq)
پر از خون شدن، كاملاً خونين شدن. قاناتديرماق (qanatdırmaq)
خونين كردن، خون آلود كردن.
سبب خونريزي شدن، زخمي كردن. قاناتماق (qanatmaq)
خونين كردن. قانا چالْخاماك (qana çalxamak)
به خون كشيدن، به كشت و كشتار دست زدن. قانادان (qanadan)
خون آلود كننده. قاناما (qanama)
خونريزي، ريزش خون. قاناماق (qanamaq)
خونين شدن، خون جاري شدن، زخمي شدن. قانام-قانام (qanam-qanam)
پر خون، خونين، خون آلود. قان اوتدورمك (qan ütdürmәk)
خون دل خوراندن، اذيّت كردن، آزار دادن. قان اوتمك (qan ütmәk)
خون دل خوردن، عذاب كشيدن. قان اوْلماق (qan olmaq)
قتل اتّفاق افتادن، كشت و كشتار شدن. قان ائدمك (qan edmәk)
خون به پا كردن، آدم كشتن. قان ايچمك (qan içmәk)
خون خوردن، به خاطر لذّت انتقام، خون قاتل را خوردن. قان پـولو (qan pülü)
خونبها، ديه. قان تؤكمك (qan tökmәk)
قرباني كردن، سر بريدن حيوان به خاطر صدقه و نذر و نياز. قان توْرباسى (qan torbası)
الگوي قتل، جاني و آدم كش، عامل قتل و خونريزي. قان جوْشا گلمك (qan coşa gәlmәk)
خون به جوش آمدن، احساساتي شدن، به هيجان آمدن. قانسو (qansu)
جراحت، خون و چرك. قانسولو (qansulu)
زخمي كه در حال بهبودي است. (بيات) قانقارا (qanqara) = قانقره (qanqәrә)
نوعي مرض حيواني كه با خوردن چمني به نام كفچك به وجود مي‌آيد. قان قايناماق (qan qaynamaq)
خون به جوش آمدن، به احساسات و هيجان آمدن. قان قوسماق (qan qusmaq)
خون استفراغ كردن. قان قوْيولماك (qan qoyulmak)
خون در جايي جمع شدن، بر اثر كوبيدگي در قسمتي از بدن خون جمع شدن. قان گؤرمك (qan görmәk)
خون ديدن، قاعده شدن، رگل شدن زنان. قانلاماك (qanlamak)
خون آلود كردن، خونين كردن. قانلانماق (qanlanmaq)
خون آلود شدن، خونين شدن. قانلى (qanlı)
خونين، آلوده به خون.
دشمن خوني.
جلّاد، آدم كش، قاتل. قان-و-قوْخ (qan-o-qox)
خون و امعاء و احشاء كه از بريدن سر حيوان به جا مي‌ماند. قان وئرمك (qan vermәk)
خون دادن، خون هديه كردن.
خون رفتن، خون جاري شدن. قانى آجى (qanı acı) = قانى آچّى (qanı aççı)
بي عاطفه، بي رحم.
كسي كه درد بدن را تحمّل كند. قان ياتماق (qan yatmaq)
دشمني و اختلاف به پايان رسيدن. قانى شيرين (qanı şirin)
كسي كه در نزد ديگران عزيز و محبوب باشد، كودك دوست داشتني.
كسي كه نتواند درد و ناراحتي را تحمّل كند. قانى قره (qanı qәrә)
بي رحم، بي عاطفه. قان يوْلا سالماق (qan yola salmaq)
خون راه انداختن، خون به پا كردن، دشمني ايجاد كردن

QAN : Az Turkish Farsi

(2)
فعل امر از مصدر «قانماق» (درك كردن) («قانماق» در تركي قديم به معني سيراب و قانع شدن است.) قانا (qana) = قاناه (qanah)
قانع، قناعت پيشه. قاناهات (qanahat)
قناعت. قاناهماق (qanahmaq) = قاناماق (qanamaq)
قانع شدن. قانان (qanan)
فهميده، درك كننده. قانديران (qandıran)
تفهيم كننده، حالي كننده. قانديرما (qandırma)
عمل تفهيم و حالي كردن.
قانع، سيراب. قانديرماق (qandırmaq)
قانع كردن.
فهماندن، حالي كردن.
سيراب كردن. قانديريلماق (qandırılmaq)
فهمانده شدن، حالي شدن.
قانع شدن. قانماز (qanmaz)
نفهم، احمق، نادان.
سيري ناپذير، قانع نشدني. قانماك (qanmak)
فهميدن، درك كردن. قانيتماق (qanıtmaq)
تفهيم و قانع كردن. قانيماق (qanımaq)
قانع شدن

QANAT : Az Turkish Farsi

= قاناد (qanad) (1)
بال، پر، جناح.
قدرت، تسلّط و توانايي. (كلمة «قانا» در لغت تركي به معني «مو» يا «پَر» بوده و حرف «ت» از علائم جمع محسوب مي‌شده؛ بنا بر اين «قانات» به بالها و پرهاي پرندگان گفته شده.) قانات آچماق (qanat açmaq)
پر گشودن، پرواز كردن. قانات چالماق (qanat çalmaq): بال و پر زدن، پرواز كردن. قانات سورمك (qanat sürmәk)
بال در آوردن، پر در آوردن جوجه. قاناتسيز (qanatsız)
بي بال و پر. قاناتلانديرماك (qanatlandırmak)
بال و پر دادن، به اوج رساندن. قاناتلانماق (qanatlanmaq)
بال و پر در آوردن.
به سرعت حركت كردن، مانند پرندگان حركت كردن.
بغايت خوشحال شدن و به هيجان آمدن. قاناتلى (qanatlı)
بالدار، داراي بال و پر.
مجازاً به معني توانا و قدرتمند. قاناتلى ايلان (qanatlı ilan)
مار بالدار، جانور عجيب الخلقه‌اي كه به شكل مار است؛ امّا پرواز مي‌كند. قاناتلى قوش (qanatlı quş)
پرندة بالدار، مرغ هوايي.
نام نقشي در قالي

QANAT : Az Turkish Farsi

= قاناد (qanad) (2)
چوبدستي ستبر و بلند

QANC : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «قانجماق» (كوبيدن، بريدن و كندن) (← قينج) قانجاغا (qancağa) = قانجيغا (qancığa)
قنجوغه، فتراك، تسمة پشت يا بغل زين اسب كه براي حمل محموله از آن استفاده مي‌شود. (به اعتبار اين كه ريسمان يا تسمه بريده‌اي از يك رشته است.)

QANDAL : Az Turkish Farsi

= قاندالاق (qandalaq)
غل و زنجير، پالهنگ، پايبند زندانيان. (← قاردالاق و قارس)

QANG : Az Turkish Farsi

(2)
صداي بم و بلند. (← قانق1)

QANG : Az Turkish Farsi

(1)
(← قانق2) قانگال (qangal)
گلولة نخ. (← قانقال) قانگيرلانماق (qangırlanmaq) = قانگيريلماق (qangırılmaq)
دور زدن، به عقب برگشتن و نگاه كردن

QANQ : Az Turkish Farsi

(1)
صداي آرام و غرغر درنا و پرندگان، صداي بم و بلند. قانقارا (qanqara) صداي زنگ بزرگ. قانقيلاشماق (qanqılaşmaq)
به گوش رسيدن آواز دسته جمعي درناها. (← قوْق، قوْغوشماق) قانقيلاماق (qanqılamaq)
آواز خواندن درنا

QANQ : Az Turkish Farsi

(2)
در تركي قديم «قانْق» به معني چرخ و هر چيز لوله مانند بوده؛ امّا در تركي قشقايي به تنهايي كاربرد ندارد. قانقا (qanqa)
دود، دود آتش. (چون دود اجاق در هم پيچيده و چرخ مي‌خورد، لذا بدين نام خوانده شده است.) قانقال (qanqal)
نام نوعي گياه خاردار با برگهاي دايره‌وار.
قسمتي از گلولة نخ كه بطور يكنواخت روي هم پيچيده و جمع مي‌شود. قانقود
هيولا، بزرگ و بلند، روي هم پيچيده و جمع شده. (شورباخورلو) قانقور (qanqur)
فعل امر از مصدر «قانقورماق» (چرخ زدن و به عقب برگشتن) قانقورلانماق (qanqurlanmaq) = قانقورولماق (qanqurulmaq)
دور زدن، به عقب برگشتن و پشت سر را نگاه كردن.
برخاستن و قيام كردن.
غلت خوردن، غلتيدن. (← قانريلماق) قانقوز (qanquz) = قانقيز (qanqız)
نوعي جعل، از انواع قاب بالان. (شورباخورلو)

QANRILMAQ : Az Turkish Farsi

:
غلت خوردن، غلتيدن.
به عقب برگشتن، سر را بر گرداندن. (← قانْق2، قانقورلانماق)

QANŞAR : Az Turkish Farsi

: روبرو، مقابل. (احتمالاً تحريفي از كلمة «قارشي» باشد. ← قارشي و قنشَر)

QAP : Az Turkish Farsi

(1)
فعل امر از مصدر «قاپماق» (قاپيدن، گرفتن) قاپاغان (qapağan)
غافلگير، ناگهان حمله كننده.
دام، تلّه. قاپا-قاپ (qapa-qap)
در حال گرفتن.
محلّ تلاقي و برخورد. قاپاقلاماك (qapaqlamak)
گرفتن، قاپيدن.
تاختن و در حال تاخت قاپيدن. قاپان (qapan)
گيرنده، آنكه عمل قاپيدن را انجام دهد.
قپان، ترازو. قاپانماق (qapanmaq)
از جا بلند شدن، كنده شدن. (← قوْپ، قوْپانماق) قاپچـی (qapçı)
اخّاذي كننده. قاپلان (qaplan)
پلنگ. (جانوري كه كمين كند و ناگهان حمله كند و بگيرد.) قاپماق (qapmaq)
قاپيدن، گرفتن.
حمله كردن و گاز گرفتن. (اغلب در مورد سگها به كار مي‌رود.)
برداشتن و در رفتن.
اقدام كردن، شروع كردن. يوْلونو قاپميش گئدير. (راه خود را پيش گرفته و در حال حركت است.) قاپيش (qapış)
عمل قاپيدن.
كشمكش، چنگ زدگي. قاپيشماق (qapışmaq)
به همديگر چسبيدن، به هم چنگ انداختن، دست به يقه شدن، با هم كُشتي گرفتن. قاپيق (qapıq)
كنده شده، بلند شده. قاپيلْماق (qapılmaq)
قاپيده شدن، گرفته شدن.
ربوده شدن، دزديده شدن. قاپيم-قازيم (qapım-qazım)
عمل كندن و بردن، اخّاذي، دستبرد

QAP : Az Turkish Farsi

(2)
تلفّظي از كلمة قاب. (← قاب) قاپارْتْلاما (qapartlama)
پوست دبّاغي شده، خيك پنير. قاپاق (qapaq)
در پوش، سر پوش.
پلك چشم.
سايه‌بان كلاه، كلاهي كه در قسمت جلو سايه‌بان داشته باشد.
تكه پارچه يا نمدي كه جلو دهان گوساله بسته مي‌شود تا نتواند از شير مادر استفاده كند.
هر چيزي كه روي چيز ديگر را بپوشاند. قاپاقلى (qapaqlı)
داراي سرپوش، روپوشدار. قاپالاق (qapalaq)
پوزبند، نوعي كيسه كه به دهان گوساله مي‌بندند تا نتواند از پستان مادر شير بخورد. قاپى (qapı)
قاپو، درب خانه، جلو خانه. قاپيچى (qapıçı)
قاپوچي، دربان، نگهبان. قاپى داشلايان (qapı daşlayan)
مجازاً به كسي گويند كه تظاهر به جنگ و سنگ پراني كند؛ ولي در عمل جنگاور نيست.
اصطلاحاً به معني خرما است كه پس از خورده شدن، هسته‌اش را به بيرون پرتاب كنند. قاپيسيز (qapısız)
خانة بدون در.
مجازاً به معني خسيس، آنكه در خانة خوبي ندارد. قاپيلى (qapılı)
آنكه داراي در خانة خوبي باشد، مهمان نواز. قاپيليق (qapılıq)
سر در، سايه‌بان قسمت جلو چادر

QAPP-O-QAP : Az Turkish Farsi

:
قاه قاه، صداي خندة بلند.
صداي انفجار گلوله و انعكاس صداي آن