Azerbaijani
QAP-QARA : Az Turkish Farsi
= قاپ-قره (qap-qәrә)
كاملاً سياه، سياه محض
QAQ : Az Turkish Farsi
(2)
قهقهه، صداي خنده.
صداي آواز خواندن كبك. قاقّا (qaqqa)
قهقهه، خندة بلند. قاقّاوز وورماق (qaqqalaz vurmaq)
خنديدن، قهقهه زدن، اوّلين بار خنديدن كودك قنداقي. قاق مزّه وورماق (qaq mәzzә vurmaq)
قهقهه زدن، بلند خنديدن. قاقّيلاشماك (qaqqılaşmak)
دسته جمعي خنديدن و قهقهه زدن.
آواز خواندن دسته جمعي كبكها. قاقّيلاماك (qaqqılamak)
قهقهه زدن، خنديدن.
آواز خواندن كبك.
قدقد كردن مرغ
QAQ : Az Turkish Farsi
(1)
آنچه در اثر ماندن در مجاورت نور آفتاب خشك، فاسد يا كثيف شده باشد.
كثيف، چركين و آلوده.
آبگير، استخر. قاغاز (qağaz)
كاغذ. (معمولاً نوشتهها و كاغذهاي اوّليه در مقابل نور آفتاب خشك ميشده.) قاقلوْو (qaqlov) = قاقّوْو (qaqqov)
آبگير، مقدار آب باران كه بر روي تخته سنگ گودي جمع شده باشد و معمولاً با تابش نور خورشيد خشك ميشود. قاقلى (qaqlı)
چركين، كثيف، گنديده. قاقما (qaqma)
آنچه در مقابل نور آفتاب گنديده و فاسد شده باشد.
چوبدستي خشك و ستبر. قاقماج (qaqmac)
خشك، كاملاً خشك. قاقماك (qaqmak)
چركين و كثيف شدن. قاق مزّه (qaq mәzzә)
بد مزه، نا مطلوب. قاقّيش (qaqqış)
چركين، آلوده و كثيف
QAQLAŞMAQ : Az Turkish Farsi
: نيم سير شدن، كمي غذا خوردن
QAQQA : Az Turkish Farsi
: نوعي ساندويچ كه از نان، كره و شكر يا خاكه قند درست كنند. (← كره، كره بوکلإل)
QAR : Az Turkish Farsi
(1)
برف.
مجازاً به معني بسيار سرد.
فعل امر از مصدر «قارماق» (در يك جا جمع شدن، مخلوط شدن. تر. قد) كه به تنهايي رايج نيست. (به اعتبار اين كه برف به صورت مخلوط و آشفته ميريزد، «قار» (برف) از اين مصدر است.) قارات (qarat)
غارت، مخلوط كردن اموال ديگران و چپاول آن. قارات ائدمك (qarat edmәk)
غارت كردن. قاراتچى (qaratçı)
غارتگـر، چپاولگـر. قاراتچيليق (qaratçılıq)
غارتگـري، چپاول. قار توْپّو (qar toppu)
گلولة برفي، بستهاي از برف كه كودكان درست كنند و مثل توپ با آن بازي كنند. قار تيكانى (qar tikanı)
نام بوتهاي خاردار در مناطق سردسيري. قارجاشماق (qarcaşmaq)
مخلوط شدن، آميخته و داخل شدن.
آشفته و پريشان حال شدن. (موصلّو) قار جاشيری (qar caşırı)
نوعي جاشير كوهي در مناطق برفگير. قارچاق (qarçaq) = قارچاغا (qarçağa)
مرغ توفان، مرغ دريا.
كبك دري، كبك سردسيري مناطق برفگير كه معمولاً بزرگتر از كبكهاي معمولي است.
نوعي اردك كه اطراف سينهاش سرخ رنگ و زيباتر از اردكهاي معمولي است؛ گويند كه نسل مادة اين پرنده مانند انسان قاعده ميشود و به آن «قيزيل قاز» (قزل غاز)، «قارچاغان»، «قارچاق»، «قارچاغاز» و «قارچيغاز» هم ميگويند.
نوعي باز شكاري. قار چوْوولو (qar çovulu)
نوعي گياه معطّر كه معمولاً در كوهستانهاي سردسيري ميرويد. قار چيچَگي (qar çiçәgi) = قار چيچهيي (qar çiçәyi)
گل يخ. قارغى (qarğı)
ني، بيشه. (به اعتبار اين كه ساقههاي ني به صورت مخلوط، فشرده و در كنار هم رشد ميكنند.) قارغيليق (qarğılıq)
بيشه زار.
نام قشلاق و بيشهزاري در منطقة برازجان. قار كگليگي (qar kәgligi)
كبك دري. قار گؤوهني (qar gövәni)
از انواع گَوَن سردسيري. قارلى (qarlı)
برف آلود، پر برف. قارليق (qarlıq) = قار ياتاغى (qar yatağı)
قسمتي از كوه كه در آنجا برف به مدّت زيادي ميماند، برفگاه، جايي كه پر از برف باشد. قارما-قاريشيق (qarma-qarışıq)
مخلوط، در هم، آشفته. قاروْو (qarov)
برفك. قارّی (qarrı)
پير، سالخورده. (به خاطر سفيد و برفگون شدن موي سر. اين كلمه اغلب در مورد پير زنان معمول است.)
QAR : Az Turkish Farsi
(2)
صداي قار و قور، سر و صدا. قاراقّ-و-قاراق (qaraqq-o-qaraq)
قهقهه، صداي خندة بلند.
آواز كبك. قاراقّيلاماك (qaraqqılamak)
شنيده شدن صداي خندة بلند يا آواز غاز و بعضي پرندگان ديگر. قارام (qaram)
صداي بلند زنگ بزرگ و امثال آن. قارامّى (qarammı)
زنگ بزرگ كه بر گردن بز پيشاهنگ بندند. قارغا (qarğa)
كلاغ، پرندة قار قار كننده. قارغا اوْتو (qarğa otu)
نام گياهي با برگهاي كوچك و به زمين چسبنده. قارغا اوْيونو (qarğ oyunu)
نام نوعي هلي (آهنگ رقص زنان) كه با اين آهنگ به صورت دسته جمعي و دايره وار ميرقصند. قارغا داشّاغى (qarğa daşşağı)
نام گياهي از خانوادة سير. قارغا سوْغانى (qarğa soğanı)
نام نوعي گياه پيازي با برگهاي پهن و زيبا. قارغاشا (qarğaşa)
سر و صدا، آشفتگي و جنجال. قارغاشالى (qarğaşalı)
پر سر و صدا، هرج و مرج طلب، ستيزهجو. قارغاشاليق (qarğaşalıq)
هرج و مرج، سر و صدا. قار-قار (qar-qar)
آواز كلاغ، آواي زاغ. قارماق (qarmaq)
منقار بلبل، نوك داركوب. قارّ-و-قور (qarr-o-qur)
سر و صدا، هياهو. قارّيلاماق (qarrılamaq)
سر و صدا كردن، داد و فرياد راه انداختن. قارين (qarın)
شكم. (به اعتبار اين كه شكم قار و قور ميكند.)
بچّهدان، رحم. (← قارن) قارين باغى (qarın bağı)
شكم بند، بند جُل الاغ يا اسب. قارينچا (qarınça)
مورچه. (اصل كلمه «قارني اينچه» (شكم باريك) است.) قارين دليسي (qarın dәlisi)
عقب ماندة ذهني، خل، ديوانه، آنكه از بدو تولّد خل يا ديوانه باشد. قارين دوْلوسو (qarın dolusu)
يك شكم سير، به اندازة يك بار خوردن و سير شدن. قارين-قاجاق (qarın-qacaq) = قارين-قارتا (qarın-qarta) = قارين-قارتال (qarın-qartal) = قارين-قارساق (qarın-qarsaq)
شكم، شكمبه و قسمتهاي داخلي بدن، امعاء و احشاء. قارين سال (qarın sal)
شكمو، شكم پرست. قارين قوْوورما (qarın-qovurma)
گوشت پخته شدهاي كه در درون شكمبه نگهداري كنند، قورمهاي كه در شكمبة گوسفند گذارند و ماهها در جاي خنك نگه ميدارند و فاسد نميشود. قارينلاماق (qarınlamaq)
رسيدن آب رودخانه و امثال آن تا زير شكم، بالا آمدن آب رودخانه و امثال آن تا زير شكم حيوان. قارينلى (qarınlı)
شكم گنده.
شكم پرست، شكمو.
حامله. قارين وئرمك (qarın vermәk)
شكم دادن ديوار، اصطلاحي است كه در مورد كج شدن ديوار يا خميده شدن كمر حيوان باركش در هنگام حمل بار سنگين گفته ميشود
QARA : Az Turkish Farsi
:
سياه.
همراه، رفيق، كمكي.
بزرگ و گنده. (← قره) قارارماق (qararmaq) = قارالماق (qaralmaq)
سياه شدن، به رنگ سياه ديده شدن. قارالْتى (qaraltı) = قارانْتى (qarantı)
شبح، سياهي.
رفيق، كمكي. قارالماق (qaralmaq)
سياه شدن.
از دور سياهي زدن.
دلخور و ناراحت شدن. قاراموق (qaramuq) = قاراميق (qaramıq)
آبله مرغان، نوعي بيماري كه دانههاي سياه رنگ روي پوست بدن ايجاد ميگردد
QARAP : Az Turkish Farsi
: صداي انفجار و بيرون زدن هر چيز. قاراپّ-و-قوروپ (qarapp-o-qurup)
صداي خندة بلند
QARDALAQ : Az Turkish Farsi
: گره كردن و بستن، نوعي گره مخصوص. (عم) (ريشة كلمه از مصدر «قارسماق» (بستن) است. ← قارس)
QARDAŞ : Az Turkish Farsi
: برادر، اخوي، همزاد و هم شكم. (اصل كلمه از «قارن + داش» يعني هم شكم و از يك رحم زاده شده.) قارداشليق (qardaşlıq)
برادري، اخوّت
QARĞI : Az Turkish Farsi
: نفرين، لعنت. (بيات) (از مصدر «قارقيماق» (لعنت كردن. تر. قد) قارغيش (qarğış)
نفرين، لعنت، دعاي ناگوار و نفرين آلود
QARIM : Az Turkish Farsi
: جوي اطراف چادر كه جهت جلوگيري از نفوذ آب باران يا سيل به داخل چادر كنده ميشود. (از مصدر «قارماق» (گير كردن آب در گلو، جمع شدن آب در يك جا. تر. قد) قاريمچه (qarımçә)
جوي كوچك اطراف چادر
QARIMÇA : Az Turkish Farsi
: مورچه. (← قار2، قارون، قارينچا)
QARIŞ : Az Turkish Farsi
: وجب، بدست. (از مصدر «قاريلاماق» = اؤلچمك = كف دست را باز كردن. تر. قد) قاريش ائدمك (qarış edmәk) = قاريشلاماق (qarışlamaq)
وجب كردن
QARIŞ : Az Turkish Farsi
: فعل امر از مصدر «قاريشماق» (مخلوط شدن) قاريشديرماق (qarışdırmaq)
مخلوط كردن. قاريشماق (qarışmaq)
مخلوط شدن، آميختن.
وارد شدن به درون جمع يا گروهي.
دخالت كردن در امور ديگران. قاريشيق (qarışıq)
مخلوط، داخل در هم. قاريشيقلى (qarışıqlı)
اختلاط، آميختگي. قاريشيلماق (qarışılmaq)
آميخته شدن، مخلوط شدن. قارّيماق (qarrımaq)
پير شدن. (به خاطر برفگون شدن موي سر.)
QARIXMAQ : Az Turkish Farsi
:
ترسيدن.
عجله كردن، شتاب كردن. (← قوْرْخ، كوْروخماق و كاريخماق)
QARN : Az Turkish Farsi
:
شكم، معده.
رحم، بچّهدان. (← قار2، قارين) قارن آلتينا وورماق (qarn altına vurmaq)
در لغت به معني زير شكم زدن؛ و در اصطلاح به مفهوم نا شكري كردن و كفر نعمت است. قارنَكّي (qarnәkki)
شكمو، شكم پرست. قارنى آلتى ساری (qarnı altı sarı)
حقّه باز، مكّار و حيلهگر. قارنى اگري (qarnı әgri) = قارنى اهيري (qarnı әyri)
حسود، بد ذات و بد جنس. قارنى اينچه (qarnı inçә)
مورچه. قارنى سال (qarnı sal)
شكم پهن، شكم گنده. قارنى شيرين (qarnı şirin)
شكمو، شكم پرست. قارنى شيش (qarnı şiş)
شكم گنده. قارنى قتّي (qarnı qәtti)
لفّاظ، حرّاف، لفظ پرداز. قارنى کوزه (qarnı küzә)
آنكه شكمش مثل كوزه گنده و بزرگ است. قارنى گئنگ (qarnı geng)
پر خور و شكمو.
صبور و پر حوصله.
بي غم و غصّه. قارْن يئلي (qarnı yelli)
باد معده.
سخن بيهوده، ياوه، لاف. قارنى ياريق (qarnı yarıq)
اسفرزه، اسپرزه، ونگو، نام گياهي از گياهان دارويي. قارنى يوْغون (qarnı yoğun)
شكم گنده، فربه شكم. قارنى ييرتيق (qarnı yırtıq)
شكم پاره، مجازاً به آدم آواره و سرگردان يا مردّد و مشكوك گفته ميشود
QARP : Az Turkish Farsi
(2)
صداي قاراپ. (← قاراپ)
QARP : Az Turkish Farsi
(1)
فعل امر از مصدر «قارپماق» (چسبيدن) (← قاپ1) قارپاشماق (qarpaşmaq) = قارپيشماق (qarpışmaq)
به هم چسبيدن و چنگ انداختن، گلاويز شدن و دعوا كردن. قارپاق (qarpaq)
پوزه بند، پوزه بند گوساله. (← قاپ2، قاپاق) قارپيز (qarpız)
هندوانه. (به اعتبار اين كه ساقههاي گياه هندوانه در هنگام رشد و پهن شدن، سخت به زمين ميچسبند.) قارپيز قوْلْتوغا قوْيماق (qarpız qotuğa qoymaq)
هندوانه زير بغل كسي گذاشتن، چاپلوسي كردن، تملّق گفتن. قارپيلماق (qarpılmaq)
چسبيدن، چنگ انداختن
QARRI : Az Turkish Farsi
: پير، سالخورده. (اغلب در مورد پير زنان معمول است.) (ريشة كلمه «كاري» (كار كرده و از كار افتاده) است.)
QARRIMAQ : Az Turkish Farsi
: پير شدن
QARS : Az Turkish Farsi
: فعل امر از مصدر «قارْسْماق» (بستن، كوتاه كردن.) (در تركي قديم به معني شال بوده است. ← قاس، قاسماق) قارسالانماق (qarsalanmaq)
كوتاه شدن به خاطرِ گره انداختن يا سوختن، كز گرفتن و كوتاه شدن. قارسماق (qarsmaq)
كوتاهتر كردن، گره انداختن و كوتاه كردن. قارسى (qarsı)
طناب كوتاه، بند كوتاه
QARŞI : Az Turkish Farsi
:
روبرو، مقابل.
برابر، دو چيز هم وزن.
متضاد، ضدّ هم. (در تركي قديم از بن «قارماق» (گير كردن آب در گلو) و به معاني
فاصلة بين دو ابرو، و نيز به معني كوشك و قصر هم به كار ميرفته است.) قارشى با قارشى (qarşı ba qarşı)
روبرو، در مقابل هم.
دو جنس هم وزن يا هم قيمت. قارشى چيخماق (qarşı çıxmaq)
در مقابل كسي ظاهر شدن.
به استقبال كسي رفتن.
هم وزن و برابر شدن دو جسم در ترازو. قارشيلاشماق (qarşılaşmaq)
روبرو شدن، با هم ملاقات كردن. قارشيلاما (qarşılama)
استقبال، پيشواز.
برابري، مساوي بودن. قارشيلاماق (qarşılamaq)
روبرو شدن.
به استقبال كسي رفتن. قارشيليق (qarşılıq)
برابري، معادل.
ضدّيت و مخالفت
QARTA : Az Turkish Farsi
= قارتال (qartal)
پر خور و شكم گنده. (قارتال به تركي آذربايحاني يعني عقاب) قارتاللاشماق (qartallaşmaq)
چاق شدن، گنده شدن شكم
- Azerbaijani
- Azerbaijani To Azerbaijani
- Azerbaijani To English
- Azerbaijani To Persian(Farsi)
- Turkish
- Turkish To Turkish
- Turkish To English
- Turkish To Germany
- Turkish To French
- English
- English To Azerbaijani
- English To Turkish
- Germany
- Germany To Turkish
- French
- French To Turkish
- تورکجه
- تورکجه To Persian(Farsi)
- تورکجه To تورکجه
- Persian(Farsi)
- Persian(Farsi) To Azerbaijani