Multilingual Turkish Dictionary

Azerbaijani

Azerbaijani
QAS : Az Turkish Farsi

: فعل امر از قاسماق (بستن و كوتاه كردن) قاسقى (qasqı) = قاسقينْتى (qasqıntı) = قاسما (qasma)
طناب، رشته، بند، يا نخ كوتاه، بند جل الاغ كه براي شل يا سفت بستن جل به كار برند. قاسماق (qasmaq)
كاستن، كوتاه كردن.
محكم بستن، به طرف هم كشيدن و بستن.
تو گذاشتن لبة پارچه يا لباس. قاسّيرغا (qassırğa) = قاسّيق (qassıq)
در اصل به معناي عضله و ماهيچة بدن كه حالت كشيدگي دارد و در اصطلاح به عضلة روي مثانه، تهيگاه و به كشالة ران نيز گفته مي‌شود. قاسيلماق (qasılmaq)
كوتاه شدن.
به طرف هم كشيده شدن و بسته شدن

QAŞ : Az Turkish Farsi

(1)
در اصل به هر چيزي كه كماني و هلالي شكل باشد، گفته مي‌شود؛ امّا در تركي قشقايي به اين معاني است
ابرو.
قاچ (قاش) خربزه، هندوانه و امثال آنها كه به صورت هلالي ديده مي‌شود.
قاش گله كه معمولاً هلالي شكل است.
نگين انگشتري.
كوهة زين اسب، قربوس.
بريدگي، شكاف. قاش آپارماق (qaş aparmaq)
بيرون رفتن گلة گوسفندان از قاش به گونه‌اي كه چوپان اطّلاعي نداشته باشد. قاشا (qaşa) = قاشاق (qaşaq) = قاشاك (qaşak)
قاش گله، خوابگاه حيوانات، زميني كه حيوان با دست و پاي خود پاك كند و در آنجا بخوابد.
كوهة زين اسب. قاشاغا ياتماق (qaşğa yatmaq)
بر كوهة زين نشستن، مجازاً بر خر مراد سوار شدن و از خوشحالي در پوست نگنجيدن. قاش باشى (qaş başı)
بالاي ابرو.
بالاي قاش گله، افق كوه. قاش چكمك (qaş çәkmәk)
عملي است كه دزدان شب، با پاشيدن مقداري نمك در نزديكي قاش گله، گوسفندان را از قاش به بيرون مي‌كشانند و مي‌ربايند. قاشقا (qaşqa)
حيواني كه پيشاني يا بالاي ابرويش سفيد باشد. قاش-قاباق (qaş-qabaq)
ابرو و پلك چشم.
مجازاً به معني چهره، اخم و ناراحتي چهره. قاش-قاش (qaş-qaş)
قاچ قاچ، بريدگي و شكافهاي پي در پي. قاشگير (qaşgir)
نيم سير شدن، مقدار كمي آذوقه خوردن حيوانات بگونه‌اي كه قاش خود را رها نكنند. قاشلى (qaşlı)
داراي ابروان پر پشت.
انگشتري نگين دار. قاش-و-گؤز (qaş-o-göz)
چشم و ابرو.
چشمك، عمل چشمك انداختن. قاش-و-گؤز آتماق (qaş-o-göz atmaq)
با چشم و ابرو اشاره كردن، چشمك انداختن. قاش-و-گؤزلو (qaş-o-gözlü)
داراي چشم و ابروي زيبا، خوش سيما. قاشى دوْلو (qaşı dolu)
ابرو پيوسته. قاشيق (qaşıq)
قاشق. (ظرف كماني شكل) قاشى قاريشيق (qaşı qarışıq)
ابرو پيوسته. قاشيقچى (qaşıqçı)
قاشق ساز، آنكه كارش ساختن قاشق، چنگال و … باشد. قاشيقدان (qaşıqdan)
قاشق دان، شكل قديمي آن نوعي توبرة زينتي بلند بود كه از پشم مي‌بافتند و لوازمي چون قاشق، چنگال، كفگير و … را در آن قرار مي‌دادند. قاشيقلاماك (qaşıqlamak)
قاشق زدن، با قاشق چيزي را برداشتن

QAŞ : Az Turkish Farsi

(2)
بن مصدري «قاشّيماق» (خاراندن) (اصل كلمه واژة تقليدي «خاش» (خاش خاش … ) است.) قاشماق (qaşmaq)
ته ديگ. قاشوْو (qaşov)
قشو، وسيلة خاراندن بدن حيوانات. قاشوْولاماق (qaşovlamaq)
قشو كشيدن و تيمار كردن اسب. قاشّى (qaşşı) = قاش-قاشّى (qaş-qaşşı)
غرواشه، آلتي كماني شكل كه بافنده با آن تارهاي قالي را بخاراند و هموار سازد. قاشّيلاماق (qaşşılamaq)
خاراندن، قشو كشيدن. قاشّيلماق (qaşşılmaq)
خراشيده شدن، تراشيده شدن.
خارش و حسّاسيت ايجاد شدن. قاشّيماق (qaşşımaq)
خاراندن، تيمار دادن.
تراشيدن و خراشيدن، زدودن.
ته ديگ. قاشّينْتى (qaşşıntı)
خارش، حسّاسيت.
آلت خاراندن، قشو.
ته ديگ. قاشّينما (qaşşınma)
خارش، حسّاسيت. قاشّينماق (qaşşınmaq)
خارش كردن، خارش داشتن.
خود را خاراندن

QASIMLI : Az Turkish Farsi

: قاسملو، نام طايفه‌اي از ايلات كشكولي، فارسيمدان و ششبلوكي

QASNI : Az Turkish Farsi

: انغوزه، بارزد

QAŞQALDAQ : Az Turkish Farsi

= قاشقاللاق (qaşqallaq)
دله، پورسوق، نوعي سمور با پوست ضخيم كه بسيار سخت جان و مقاوم است و هر چه او را كتك زنند كارگر نمي‌افتد؛ چون هم پوست بدنش ضخيم است و هم در هنگام دفاع بادي در تن خود مي‌اندازد تا بدنش در مقابل ضربه مقاوم شود

QAŞQAYI : Az Turkish Farsi

: قشقايي. (← مقدّمة كتاب و كلمة قشقايي)

QAT : Az Turkish Farsi

(3)
محرّف كلمة «قدر» عربي كه در بعضي از لهجه‌هاي قشقايي به شكلهاي
نا قات (چه قدر) اوْ قات (آنقدر) بو قات (اينقدر) و … بيان مي‌شود

QAT : Az Turkish Farsi

(2)
قطعه، تكّه، قسمت، لايه. ايكي قات گج. (گچ دولايه)
خط، رديف. ايكي قات ايپليك. (دو رديف ريسمان) قاتا (qata)
قطعه، قسمت. قاتار (qatar)
قطار، قسمتهاي مرتّب، رديف، صف.
قطار فشنگ.
قطار، ترن

QAT : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «قاتماق» (فرو كردن، مخلوط كردن) قاتان (qatan)
وارد كننده، داخل كننده، فرو كننده.
مخلوط كننده. قاتلانماق (qatlanmaq)
مخلوط شدن به وسيلة ديگري.
فرو شدن، وارد شدن. قاتما (qatma)
قاتمه، نخ، بند پشمي. قاتماق (qatmaq)
مخلوط كردن، داخل در هم كردن.
فرو كردن، وارد كردن، فرو بردن.
اضافه كردن، افزودن.
شركت دادن و شريك كردن.
سفت و محكم تر شدن.
نعوظ شدن آلت نرينه. قاتما-قاريشيق (qatma-qarışıq) = قاتى-قاريشدی (qatı-qarışdı) = قاتيم-قاريشدی (qatım-qarışdı)
مخلوط، در هم، نا منظّم. قات-و-قاريشيق (qat-o-qarışıq)
مخلوط و در هم.
بي نظم و نامرتّب. قاتى (qatı) = قاتّى (qattı)
مخلوط، در هم.
سخت به هم در آميخته، سفت و سخت، غليظ و شديد.
لفّاظ، لفظ پرداز، آنكه سخن خود را با كلمات زيبا در آميزد.
پر رنگ.
غليظ و سفت.
چوب خشك و ضخيم. قاتير (qatır)
قاطر، استر، حيواني كه از دو نژاد مختلف (الاغ و اسب) به وجود آمده باشد. قاتير ديرناغى (qatır dırnağı)
نام گياهي با گلهاي زرد. قاتيشديرماق (qatışdırmaq)
مخلوط كردن، بر هم زدن. قاتيشماق (qatışmaq)
مخلوط شدن، به هم خوردن. قاتيشيق (qatışıq)
مخلوط و در هم، مخلوطي از كاه و دانة گياهان جهت خوراك دام. قاتيق (qatıq) = قاتّيق (qattıq)
ماست.
نانخورش و هر غذايي كه با هم مخلوط كنند. قاتيق چالماق (qatıq çalmaq)
ماست بندي، ماية ماست به شير زدن. قاتيقلاماك (qatıqlamak)
به ماست آلودن. قاتيقلانماك (qatıqlanmak)
به ماست آلوده شدن. قاتيقلى (qatıqlı)
آلوده به ماست، ماست آلود. قاتيلماق (qatılmaq)
فرو برده شدن، وارد شدن.
مخلوط و در هم شدن. قاتيلى (qatılı)
داخل شده، مخوط گشته

QAV : Az Turkish Farsi

(3)
تلفّظي از كلمة «قوْو) (نام گياه آتش زنه) (اين كلمه در تركي قديم به معني هر چيز تو خالي مانند دانه‌هاي برشته شدة گياهان و امثال آن بوده است. ← قوْو2) قاور (qavr)
فعل امر از مصدر «قاورْماق» يا «قاوورماق» (برشته كردن) قاورْما (qavrma)
قورمه، گوشتِ در روغن سرخ شده. قاورْيلماق (qavrılmaq): بريان شدن، برشته شدن. قاووت (qavut)
آرد گندم يا نخود برشته شده كه با شكر مخلوط كنند. قاوور (qavur)
فعل امر از مصدر «قاوورماق» (برشته كردن) (گلّه‌زن) قاوورغا (qavurğa)
برشته، برشتة گندم، برنج، نخود و … قاوورما (qavurma)
برشتة گندم، برنج و …
قورمه، گوشت ريزه ريزه شده كه تف داده باشند. قاوورماج (qavurmac)
برشتة نخود، گندم و … قاوورماق (qavurmaq)
برشته كردن، بريان كردن. قاووق (qavuq)
تهيگاه، ناحية بالاي مثانه. قاوون (qavun)
خربزه

QAV : Az Turkish Farsi

(2)
فعل امر از مصدر «قاوماق» يا «قوْوماق» (تعقيب كردن) (گلّه‌زن) قاوغا (qavğa)
غوغا، جنگ و آشوب. قاوماق (qavmaq)
تعقيب كردن، دوانيدن.
طرد كردن، راندن.
ربودن، دزديدن و بردن

QAV : Az Turkish Farsi

(1)
صورتي از «قاب» (جلد) (← قاب) قاوليق (qavlıq)
چنته، نوعي كيف پارچه‌اي كه در آن كتاب نگهداري مي‌كردند

QAVARA : Az Turkish Farsi

:
قوّارة زمين يا پارچه.
قد و قوّاره، اندام. قاوارالى (qavaralı)
داراي اندام متناسب، خوش هيكل

QAVŞ : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «قاوشماق = قاووشماق = قوْووشماق = قوْشماق» (جفت و جور كردن) قاوشماق (qavşmaq)
جفت و جور كردن.
شعر سرودن.
وصل كردن، متّصل و همراه كردن. قاوشيق (qavşıq)
گوشه، محلّ تقاطع، زاويه

QAVZA : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «قاوزاماق» (بلند كردن) (گلّه زن اوْيغوري) قاوزاتماق (qavzatmaq)
بلند گردانيدن.
بيدار كردن.
ربودن، دزديدن. قاوزالماق (qavzalmaq)
بلند شدن، برخاستن.
بيدار شدن. قاوزاماق (qavzamaq)
بلند كردن، از جاي خود برداشتن.
بيدار كردن.
دزديدن، در ربودن. قاوزانديرماق (qavzandırmaq)
بلند كردن.
بيدار كردن.
ربودن، دزديدن. قاوزانماق (qavzanmaq)
از جا بلند شدن، برخاستن.
بيدار شدن. قاوزانيق (qavzanıq)
برآمده، از جا كنده شده. قاوزانيلماق (qavzanılmaq)
بلند شدن، برجسته تر شدن.
دزديده شدن، ربوده شدن

QAX : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «قاخماق» (بلند شدن) قاخديرماق (qaxdırmaq)
بيدار كردن.
ايستانيدن، سر پا نگه داشتن. قاخماز (qaxmaz)
آنكه از جاي خود بلند نشود، تنبل، دير جنبنده. قاخماق (qaxmaq)
بيدار شدن.
برخاستن، ايستادن. قاخمالى (qaxmalı)
بيدار شدني.
ايستادني. قاخيرْتْماق (qaxırtmaq)
بيدار كردن.
ايستانيدن. قاخيش (qaxış)
عمل برخاستن و بلند شدن. قاخيق (qaxıq)
بيدار، بيدار شده.
ايستاده، سر پا ايستاده.
از جا كنده شده، بالا آمده. قاخيلماق (qaxılmaq)
بلند شدن، بيدار شدن

QAXLOV : Az Turkish Farsi

: تخته سنگ گود كه آب باران در آن جمع شود. (← قاق، قاقّوْو)

QAXURT : Az Turkish Farsi

: از گياهان علوفه‌اي كه داراي برگهاي پهن مي‌باشد و در مناطق معتدل كوهستاني مي‌رويد. (← قوْخاغان)

QAY : Az Turkish Farsi

(2)
در تركي قديم به معني سخت، سفت، نفوذ ناپذير و محكم. قايا (qaya)
سنگ، تخته سنگ محكم. قايار (qayar)
نام وسيله‌اي فلزّي محكم كه با آن كف سُم اسب را مي‌تراشند و بعد بر سُم اسب نعل مي‌زنند. قايارماق (qayarmaq)
درست كردن، محكم كردن.
تزيين كردن و زينت دادن. قايار وئرمك (qayar vermәk)
نظم دادن، مرتّب كردن. قاياق (qayaq)
نام گياهي از خانوادة چمن كه ريشة محكمي دارد، قيياق. قايتارماق (qaytarmaq)
زينت دادن. قايسى (qaysı)
قيسي، زردآلوي خشك شده و سفت. قايى (qayı)
در لغت به معني سفت و محكم و در اصطلاح نام يكي از قبايل 24 گانة تركان دنيا كه قشقاييها از اين قبيله شمرده مي‌شوند. قاييرْتْماق (qayırtmaq) = قاييرماق (qayırmaq)
درست كردن، ساختن.
تأسيس كردن، بنا نهادن.
تبعيض قائل شدن، فرق گذاشتن. (← آييرماق) قاييريلماق (qayırılmaq)
درست شدن، ساخته شدن.
ايجاد شدن، تأسيس شدن.
تعمير شدن. قاييش (qayış)
كمر بند چرمي محكم، تسمة چرمي.
چرم. قاييش-قاييش (qayış-qayış)
نوعي بازي با كمر بند. قاييق (qayıq)
قايق، زورق، كشتي نفوذ ناپذير. قاييقچى (qayıqçı)
قايقران. قاييم (qayım)
محكم، سخت و استوار.
زياد و فراوان.
بلند، صداي بلند. قاييملاشديرماق (qayımlaşdırmaq)
محكمتر و سفت تر كردن. قاييملاشماق (qayımlaşmaq)
محكمتر و سفت تر شدن

QAY : Az Turkish Farsi

(3)
ريشة مصدر «قايماق = قاييماق = قاييتماق» (برگشتن) قايتارماق (qaytarmaq)
برگشتن.
برگرداندن، به عقب راندن. قايتاريلماق (qaytarılmaq)
برگردانده شدن. قايدالاماق (qaydalamaq)
مانند كبك خراميدن، با ناز راه رفتن، راه رفتن و زير چشمي پشت سر را نگاه كردن. (فا) قايريلماق (qayrılmaq)
به عقب برگشتن و نگاه كردن. قاييتماق (qayıtmaq)
به عقب برگشتن.
راه رفتن، حركت كردن. قاييرْتْماق (qayırtmaq)
برگرداندن. قاييرماق (qayırmaq)
برگرداندن.
به شيوة كبك خراميدن، راه رفتن و به پشت سر خود نگاه كردن

QAY : Az Turkish Farsi

(1)
غم و اندوه، درد و محنت.
مرغوا، طلب درد و اندوه، طلب نحوست و بدبختي. اينگار قاي وورور. (گويي كه شومي و بدبختي مي‌طلبد.) (← قه‌ي1) قايغى (qayğı)
مرغوا، ناراحتي، غم.
احساس همدردي كردن. قايغى وورماق (qayğı vurmaq)
مرغوا زدن، درد و ناراحتي را آرزو كردن

QAYÇI : Az Turkish Farsi

: قيچي

QAYDA : Az Turkish Farsi

: (ع) قاعده، قانون، روش

QAYM : Az Turkish Farsi

: پنهان، مخفي. قايم اوْلماك (qaym olmak)
پنهان شدن، مخفي گشتن. قايم ائدمك (qaym edmәk)
پنهان كردن، مخفي كردن.
دفن كردن مرده. قايم-قويوم (qaym-quyum)
قايم موشك بازي. قايملاق (qaymlaq)
محل اختفاء، پناهگاه. قايملاماك (qaymlamak)
دفن كردن، پنهان كردن