Azerbaijani
QӘLB : Az Turkish Farsi
: (ع)
قلب، دل.
قلب و مركز هر جايي يا هر چيزي.
متقلّب و رياكار
QӘLBİR : Az Turkish Farsi
: غربال، آردبيز، الك. قلبير كمي (qәlbir kәmi)
لبة غربال و هرچيز هلالي شكل كه مانند غربال باشد. قلبيرلهمَك (qәlbirlәmәk)
غربال كردن، الك كردن
QӘLLAŞ : Az Turkish Farsi
:
اوباش، پر سر و صدا، ولگرد.
مجرّد تهيدست. (ريشة كلمه از «قال» (سر و صدا) است. (← قال2)
QӘLLӘN : Az Turkish Farsi
: مقدار كمي. (← قيل، قيللهيين) اين كلمه به صورتهاي
قلَن، قلَنچه، قللنجه، قللنچه، قللهيين و… هم بيان ميشود
QӘLL-O-QӘM : Az Turkish Farsi
: (ع) قلع و قمع، كندن و بردن، زدن و كشتن
QӘLӘM : Az Turkish Farsi
(2)
روي هم انباشته شده. (← قال1، قالام) قلم-قلم (qәlәm-qәlәm)
بطور متوالي روي هم انباشته شده. قلمه (qәlәmә)
توده، روي هم انباشته شده.
واحد شمارش دستههاي نان. قلمه قوْيون (qәlәmә qoyun) = قلمي قوْيون (qәlәmi qoyun)
نژادي از گوسفندان پُر پشم
QӘLӘM : Az Turkish Farsi
(1)
قلم، آلت نوشتن
قلم پا، ساق پا.
رقم جنس، عدد كالا. بير قلم جينس. (يك قلم كالا)
دستخط، انشا و نامه نگاري. قلمدن دوشمك (qәlәmdәn düşmәk)
از قلم افتادن، فراموش شدن، نام كسي از ليست افتادن. قلم قاش (qәlәm qaş)
ابروي قلمي، ابروي كشيده.
آنكه ابروي قلمي دارد. قلم قاشلى (qәlәm qaşlı)
آنكه ابروي كشيده و قلمي دارد. قلمه (qәlәmә)
ساق پا، قلم پا.
شاخة درخت كه در زمين فرو كنند تا رشد كند. قلمه گئدمك (qәlәmә gedmәk)
به قلم آمدن، محسوب شدن
QӘLӘN : Az Turkish Farsi
= قلَنگ (qәlәng)
مقدار كمي. (← قيل، قيللهيين) قلَنجه (qәlәncә) = قلَنچه (qәlәnçә)
مقدار كمي
QӘLӘNDӘR : Az Turkish Farsi
: درويش، صوفي مسلك. قلندرليك (qәlәndәrlik)
قلندري، صوفي مسلكي، درويشي. قلندري (qәlәndәri)
نوعي چادر كه فقط داراي يك ستون است.
در گذشته نوعي كلاه بوده
QӘLTӘK : Az Turkish Farsi
= قلته (qәltә)
قلّاده، گردن بند سگ
QӘM : Az Turkish Farsi
غم، ناراحتي سخت و شديد. (← قام) قمچي (qәmçi)
تازيانه، شلّاق. (← قام، قامچي)
نام درختي نسبتاً بلند با چوبهاي سخت و محكم در مناطق معتدل كوهستاني. قمچي باسماق (qәmçi basmaq) = قمچي دوْلاماق (qәmçi dolamaq) = قمچي گؤرسدمك (qәmçi görsәdmәk) = قمچيلهمك (qәmçilәmәk) = قمچييه باسماق (qәmçiyә basmaq)
تاختن، بر اسب شلّاق زدن و تاختن.
به سرعت حركت كردن، دويدن. قمچي قومار (qәmçi qumar) = قمچي مار (qәmçi mar)
قمار قچر، نام يكي از بازيهاي كودكانة مرسوم در ايلات. قمچي وورماق (qәmçi vurmaq)
به صورت شمشيري قاپيدن مهرههاي قمار قچر. قمَّر (qәmmәr)
نوعي بيماري گاوي كه معمولاً به يبوست دچار ميشود.
نامي است براي دختران و پسران. (اين كلمه در تركي قديم به معني سنگ سخت بوده) قمَّره (qәmmәrә)
يبوست، سفت شدن شكم، سنگ شدن شكم.
سنگ صاف و صيقلي كنار رودخانه. قمه (qәmә)
خنجر كوچك. قمهلهمك (qәmәlәmәk)
قمه زدن، با خنجر زخمي كردن. قمّي (qәmmi) = قمّي چؤرهك (qәmmi çörәk)
نان خشك و برشته شده، نان برشتة خال خالي. قميش (qәmiş)
ني، گياه ني. (اوّلين نيزهها از اين گياه درست شده است.)
ني. (ازآلات موسيقي)
بيشه، بيشه زار
QӘNC : Az Turkish Farsi
: فعل امر از مصدر «قنجْمك» (كندن،كوبيدن) (← قانْج و قينج) قنجاغه (qәncağә)
تسمهاي كه به بغل يا پشت زين اسب ميبندند. (← قانج، قانجاغا) اين كلمه به صورتهاي
قنج قاپاق، قنجوغه، قنجي قاباق، قنجي قبَن و… هم بيان ميشود. قنجال (qәncal)
غذاي خيلي كمي كه به اندازة يك بار نيش زدن جدا شود، مقدار بسيار اندك. قنج-و-قاباق ائدمك (qәnc-o-qabaq edmәk)
اخّاذي كردن، چيزي از كسي كندن.
شكنجه كردن. قنج-و-قولاق (qәnc-o-qulaq)
گوش بُري، اخّاذي. قنجمك (qәncmәk)
به چيزي چسبيدن يا بريدن.
كوبيدن و له كردن.
به هيجان آمدن. قنج وورماق (qәnc vurmaq)
دندانها را به هم فشردن، نيش زدن و خوردن لقمة غذا.
تحريك شدن معده بر اثر گرسنگي. اورهگي قنج وورور. (پيچش و تحريك معده دارد.)
احساساتي شدن، عشق ورزيدن. قنجه (qәncә)
مقدار خيلي كم
QӘNİM : Az Turkish Farsi
: رقيب، دشمن، مخالف. قنيمت (qәnimәt)
غنيمت، آنچه در جنگ از دشمن به دست آيد. قنيمليك (qәnimlik)
دشمني، مخالفت
QӘNQAL : Az Turkish Farsi
: نام گياهي از گياهان خاردار. (← قانق2، قانقال)
QӘNŞӘR : Az Turkish Farsi
: مقابل، روبرو. (← قانشار)
QO : Az Turkish Farsi
: فعل امر از مصدر «قوْماق» (گذاشتن، اجازه دادن) (← قوْي1)
QOB : Az Turkish Farsi
: فعل امر از مصدر «قوْبماق» (كنده شدن، بالا آمدن) (← قوْپ) قوْبّا (qobba)
قبّه، گنبدي شكل، بالا آمده. قوْبار (qobar)
غبار، گرد و خاكي كه از زمين بلند شود. قوْبارلانماك (qobarlanmaq)
خاك آلود شدن. قوْبول (qobul)
ظرف، كجاوه. (به علّت بالا قرار گرفتن كجاوه. ← قوبول) قوْبولو (qobulu)
نوعي مار مولك كه سرش گِرد و دُمش كوتاه است.
قمقمة كوچك، دبّه
QOC : Az Turkish Farsi
: فعل امر از مصدر «قوْجماق» (خميدن، زانوان را در بغل گرفتن) (← قوْنْج و قوج) قوْجا (qoca)
خميده، پير شده و مسن. قوْجا باش (qoca baş)
پير، مسن، ريش سفيد محل. قوْجا بوْغما (qoca boğma)
نام نوعي غذا كه معمولاً از برنج، نخود و گوشت تهيّه ميشود. قوْجا بهيلي (qoca bәyli)
غجه بيگلو، نام طايفهاي از ايل عمله. قوْجاق (qocaq)
بغل، آغوش. قوْجالْتْماق (qocaltmaq)
پير تر كردن، باعث پيري شدن. قوْجالماق (qocalmaq)
پير شدن، مسن شدن. قوْجاليق (qocalıq)
پيري. قوْجماق (qocmaq)
خم كردن كمر.
دستها را دور زانوان حلقه كردن. اللريني قوْجموش. (دستها را دور زانوان حلقه نموده.) قوْجمالى (qocmalı)
خم كردني.
در آغوش گرفتني. قوْجوشدورماق (qocuşdurmaq)
زانوان را در بغل گرفتن. قوْجوشماق (qocuşmaq)
همديگر را بغل كردن. قوْجوق (qocuq)
خميده، گرد و كروي شكل، آدم كوتاه قد
QOÇ : Az Turkish Farsi
قوچ، گوسفند نر.
مجازاً به معني شجاع و دلير. قوْچ آشّيغى (qoç aşşığı)
قاب قوچ.
دلير و قهرمان. قوْچّار (qoççar)
قوچ كوچك. قوْچاشديرماق (qoçaşdırmaq)
قوچها را به جنگ واداشتن، به مسابقه و رقابت واداشتن. قوْچاشماق (qoçaşmaq)
مسابقه دادن قوچها، به رقابت پرداختن. قوْچّالان (qoççalan)
از نامهاي سگ گله، سگي كه قوچ را از دست گرگ برهاند.
چابك و زرنگ. قوْچ ايگيد (qoç igid)
جوان جسور و دلير. قوْچباز (qoçbaz)
گوسفندي كه به دفعات مكرّر با قوچ جفتگيري كند؛ ولي آبستن نشود. قوْچ باشى (qoç başı)
سر قوچ.
سر ستون يا تيري كه در قديم براي بستنِ درِ قلعه به كار ميرفت. قوچ بورْن (qoç burn) = قوچ بورون (qoç burun)
كسي كه بيني كشيده و قلمي همانند بيني قوچ دارد. قوْچ-قوْچ ائدمك (qoç-qoç edmәk)
مثل قوچ به هم شاخ زدن. قوْچ گولو (qoç gülü)
نوعي گُل شقايق كه در گذشته با آن قوچهاي گله را رنگ ميكردند. قوْچ گؤوهني (qoç gövәni)
نام نوعي گَوَن (درختچة خاردار) قوْچلوق (qoçluq)
برّة قوچي، برّة نري كه به عنوان قوچ گله انتخاب شود
QOÇ AĞUZU : Az Turkish Farsi
: نام غذايي مركّب از شير گوسفند تازه زاييده و كشك تر. (در اصل «قوْش آغوزو» (آغوز مخلوط) است.)
QOÇAQ : Az Turkish Farsi
: زرنگ، شجاع، قهرمان. (← قاچ، قاچاق)
QOD : Az Turkish Farsi
:
آدم تُخس و خود خواه، جاهل و متكبّر. (← قود1)
برجسته، گِرد و بر آمده. قوْدّا (qodda)
غدّه.
آدم لفّاظ و سخنور. قوْدّا-قوْدّا دانيشماق (qodda-qodda danışmaq)
لفّاظي كردن، كلمات را در الفاظ پيچيدن. قوْدورغان (qodurğan) = قوْدوغان (qoduğan)
خودخواه و تُخس، شجاع. قورد اوْغولو قوْدورغان اوْلور. (فرزند گرگ شجاع ميشود.) قوْدورماق (qodurmaq)
خودخواه شدن.
مست شدن
QODUQ : Az Turkish Farsi
:
كرّه خر.
مجازاً بي تربيّت و بي ادب. قوْدوق سالماق (quduq salmaq)
سقط جنين الاغ.
مجازاً به معني بسيار حريص شدن. قوْدوقلاماك (qoduqlamak)
زاييدن الاغ. قوْدوقلو (qoduqlu)
الاغ كرّه دار.
الاغ آبستن
QOĞURT : Az Turkish Farsi
: نام گياهي با برگهاي پهن. (← قاخورت و قوْخاغان)
QOH : Az Turkish Farsi
:
كوه، بيابان.
بياباني، شخص عام و بيسواد. قوْهلوم (qohlum)
سنگلاخ كوهستان، درههاي عميق و جاهاي نا هموار كوهستان. قوْهلوم دره (qohlum dәrә)
درة عميق
- Azerbaijani
- Azerbaijani To Azerbaijani
- Azerbaijani To English
- Azerbaijani To Persian(Farsi)
- Turkish
- Turkish To Turkish
- Turkish To English
- Turkish To Germany
- Turkish To French
- English
- English To Azerbaijani
- English To Turkish
- Germany
- Germany To Turkish
- French
- French To Turkish
- تورکجه
- تورکجه To Persian(Farsi)
- تورکجه To تورکجه
- Persian(Farsi)
- Persian(Farsi) To Azerbaijani