Multilingual Turkish Dictionary

Azerbaijani

Azerbaijani
QISXANC : Az Turkish Farsi

= قيسقينْج (qısqınc)
نام حشره‌اي به رنگ سرخ متمايل به سياه كه داراي دو دُمِ كوتاه است. (← قيز2، قيزقانج)

QİT : Az Turkish Farsi

(1)
قوت، غذاي بسيار كم، آنچه از حلق پايين رود. قيت-و-قذّا (qit-o-qәzza)
قوت و غذا، خوراك. قيت وئرمك (qit vermәk)
قورت دادن، بلعيدن

QİT : Az Turkish Farsi

(2)
يبوست. هوْلآلوله كگليك اوْتو، قيز پيتي قازار قيتي. (گياهان دارويي هوليله و كاكوتي ناراحتي قاعدگي و يبوست را از بين مي‌برد.)

QİV : Az Turkish Farsi

چرخش، دوران. (← قيو) قيو وئرمك (qiv vermәk)
چرخاندن، تاب دادن. قيو يئمك (qiv yemәk)
چرخيدن، دور خوردن

QIV : Az Turkish Farsi

چرخش، پيچش.
جنبش، حركت.
بند محكم و تاب داده شده. قيوجاشماق (qıvcaşmaq)
ازدحام كردن، در هم لوليدن. قيوديرماق (qıvdırmaq)
برگرداندن.
شروع كردن، به امري اقدام نمودن. قيوراخماق (qıvraqmaq) = قيوراقماق (qıvraqmaq)
به عقب برگشتن، به طرف پشت چرخيدن. قيوراق (qıvraq)
قبراق، آنكه بدن پيچيده و ورزيده دارد. قيوراق ائدمك (qıvraq edmәk)
خود را چابكتر كردن.
تاب دادن، پيچاندن. قيوراقديرماق (qıvraqdırmaq)
برگرداندن. قيورانماق (qıvranmaq)
چرخيدن، دور زدن.
از درد و ناراحتي بر خود پيچيدن. قيوريشيق (qıvrışıq)
چين و چروك، خطوط صورت و پيشاني. قيوريقديرماق (qıvrıqdırmaq)
بر گرداندن، به عقب نشيني وادار كردن.
تا كردن و لبة چيزي را برگرداندن.
منحرف كردن، متمايل ساختن.
مخلوط كردن و در هم پيچاندن. قيوريلماق (qıvrılmaq)
به عقب برگشتن.
از درد به خود پيچيدن. قيو-قيو (qıv-qıv)
جنبش، چرخش، در هم لوليدن. قيو-قيو ائدمك (qıv-qıv edmәk)
جنبيدن، در هم لوليدن. قيو گئدمك (qıv gedmәk)
چرخيدن، پيچيدن. قيويراخماق (qıvıraxmaq) = قيويراقماق (qıvıraqmaq)
(← قيوراخماق) قيويراق (qıvıraq)
قبراق، چابك. قيويرجيق (qıvırcıq)
پيچ در پيچ، موي مجعّد و فرفري. قيوير-قيوير (qıvır-qıvır)
جنبش، چرخش. قيويرلانماق (qıvırlanmaq)
دور زدن، پيچ و تاب خوردن.
از درد به خود پيچيدن.
منحرف شدن، متمايل شدن. قيويرماق (qıvırmaq)
پيچاندن، برگرداندن.
اقدام به امري نمودن. قيويردی سؤيوشه. (شروع كرد به فحش و توهين كردن.)
منحرف كردن، متمايل كردن.
تا كردن، لبة پارچه و امثال آن را برگرداندن. قيويريش (qıvırış)
چين و چروك. قيويريشماق (qıvırışmaq)
چين برداشتن، چروك ايجاد شدن.
دور خود پيچيدن، چمبره زدن.
مجعد شدن موي سر. قيويريقديرماق (qıvırıqdırmaq)
برگرداندن. (← قيوريقديرماق) قيويريلماق (qıvırılmaq)
چرخيدن، پيچيدن.
به عقب برگشتن، برگردانده شدن.
به خاطر درد شديد بر خود پيچيدن.
متمايل شدن، منحرف شدن. قيويريم (qıvırım)
پيچ در پيچ، مجعد، موي فرفري.
حالت پيچش و حلقوي داشتن.
نام نقشي در گليم. قيويريم-قيويريم (qıvırım-qıvırım) = قيويرينج (qıvırınc)
پيچ در پيچ، مجعد. قيويش (qıvış)
كج، اريب. قيويش-قيويش (qıvış-qıvış)
حالت چين و چروك.
حالت خنده و تبسّم. قيويشماق (qıvışmaq)
كج شدن، منحرف شدن.
چين و چروك برداشتن.
لبخند زدن. قيويشيق (qıvışıq)
كج، ناراست.
چين و چروك. قيويشيقلى (qıvışıqlı)
داراي چين و چروك. قيويل-قيويل (qıvıl-qıvıl)
جنبش، جنبيدن.
جنبيدن لبها، خنده، تبسّم. قيويل-قيويل ائدمك (qıvıl-qıvıl edmәk)
بي مورد خنديدن. قيوينْج (qıvınc)
پيچ حديده. (بيات) قيو يئمك (qıv yemәk)
پيچيدن، چرخيدن، دور زدن

QİY : Az Turkish Farsi

(1)
كنار، لبه، مرز، ساحل.
لبة كج، اريب. قيي باخماق (qiy baxmaq)
با گوشة چشم نگريستن، نگاه گوشه چشمي انداختن. مثال:قيي باخدينگ اوره‌گيم‌حال‌با‌حال‌اوْلدو آليـشـدی جيــگريم ديليــم لال اوْلــدو

QİY : Az Turkish Farsi

(2)
فعل امر از مصدر«قييمك» (سخاوت به خرج دادن) قييمت (qiymәt)
قيمت، بها، پولي كه هر كس با توجّه به سخاوتش در مقابل بهاي اجناس پرداخت مي‌كند. (در اصل «قييمه» (آنچه باعث سخاوت و بخشش باشد) است.) قييمت‌سيز (qiymәtsiz)
كم ارزش، بي قيمت. قييمت-قزّا (qiymәt-qәzza)
تعيين نرخ. قييمتلنديرمك (qiymәtlәndirmәk)
نرخ تعيين كردن، ارزش چيزي را مشخّص كردن. قييمتلنمك (qiymәtlәnmәk)
تعيين شدن نرخ چيزي.
فروخته شدن، به فروش رفتن. قييمتله‌مك (qiymәtlәmәk)
پرسيدن ارزش و قيمت چيزي. قييمتلي (qiymәtli)
ارزشمند، پر بها. قييمَز (qiymәz)
خسيس، ممسك. قييمزليك (qiymәzlik)
خساست، ممسك بودن. قييمك (qiymәk)
دل نهادن، از دل برآمدن، سخاوت به خرج دادن. قييمه‌لي (qiymәli)
قابل بخشش و سخاوت، قابل احسان، دل نهادني. قييمه‌يه‌ن (qiymәyәn)
خسيس، ممسك. قييه‌ن (qiyәn)
بخشنده، سخي و سخاوتمند

QİYAQ : Az Turkish Farsi

گياهي چمني كه ساقة آن بلند تر از چمن معمولي است. (←قاي2، قاياق)

QİYAR : Az Turkish Farsi

نظم، زينت و زيور. (← قاي2، قايار) قييار وئرمك (qiyar vermәk)
تزيين دادن

QİYİQ : Az Turkish Farsi

فضلة حيوانات حلال گوشت؛ مانند فضلة گوسفند، شتر، بز و … قيييقله‌مك (qiyiqlәmәk)
فضله انداختن

QİYMӘ : Az Turkish Farsi

قيمه، كنجة گوشت. (كلمه از مصدر «قييماق» (ريز ريز كردن) است.)

QİYQAC : Az Turkish Farsi

از كناره تاختن، با اسب تاختن بگونه‌اي كه سواره روي خود را به عقب برگرداند و تير اندازي كند. قييمك (qiymәk)
كج كردن، اريب كردن چشم. گؤزونـو قييدي. (نگاه چشمش بر اثر تابش نور آفتاب منحرف شد.) قييه چكمك (qiyә çәkmәk)
به كناري كشيدن، كسي را به كناري بردن و با او مخفيانه صحبت كردن.
منصرف شدن، كنار رفتن. قيييش (qiyiş)
كجي، انحنا، چشم برگشتگي. قيييشمك (qiyişmәk)
كج شدن، برگشتگي (چشم). قيييلمك (qiyilmәk)
منحرف شدن، برگشتن و چرخيدن چشم

QİŽ : Az Turkish Farsi

= قيژي (qiži)
نام گياهي بوته‌اي. (← قيج1)

QIZ : Az Turkish Farsi

(2)
فعل امر از مصدر «قيزماق» (سرخ و گرم شدن) قيزارْتْما (qızartma)
عمل سرخ كردن.
سرخ كردني. قيزارْتْماق (qızartmaq)
سرخ كردن، برشته كردن.
به رنگ سرخ در آوردن.
عصباني و بر افروخته كردن. قيزارْتْمالي (qızartmalı)
سرخ كردني. قيزارديلماق (qızardılmaq)
سرخ شدن، برشته شدن.
به رنگ سرخ در آمدن، سرخ شدن. قيزار-قيمچَن (qızar qimçәn)
آنكه عصباني و سرخ شود و سپس حمله كند، آمادة حركت، گرما گرم و مصمّم در هر امري. قيزارماق (qızarmaq)
برشته شدن، سرخ شدن.
از دور به رنگ سرخ ديده شدن.
عصباني شدن.
از خجالت سرخ شدن. قيزاق (qızaq)
رنگ سرخ حنايي.
سرخاب، مادّة سرخ رنگي كه زنان بر گونه و لب كشند. قيزاق چالماق (qızaq çalmaq)
از دور به رنگ سرخ ديده شدن، قرمز به نظر رسيدن. قيزاموق (qızamuq) = قيزاميق (qızamıq)
سرخك، جوشهاي سرخ كه روي پوست بدن ايجاد شود. قيزخانْج (qızxanc) = قيزخَنْج (qızxәnc) = قيزقانْج (qızqanc)
نام حشره‌اي گزنده به رنگ سرخ متمايل به سياه. قيزديرْتْماق (qızdırtmaq)
به وسيلة ديگري گرم و داغ كردن. قيزديرما (qızdırma)
عمل برشته كردن.
تب، گرماي بدن.
مستي، شور و شهوت جواني. قيزديرماق (qızdırmaq)
گرم كردن، داغ كردن.
تب كردن.
مست شدن، احساساتي و شهواني شدن. قيزديرمالى (qızdırmalı)
برشته كردني، داغ كردني. قيزديريلماق (qızdırılmaq)
گرم شدن، برشته و داغ شدن. قيزغين (qızğın) = قيزگين (qızgın)
گرم و پُر شور.
مست و شهواني.
خشمگين و عصباني. قيزماق (qızmaq)
گرم شدن.
برشته شدن.
تب كردن.
مست و شهواني شدن.
كمي خواب رفتن. بير آز گؤزوم قيزميشدی كي اوْيارْتْديير. (كمي خوابيده بودم كه بيدارم كردند.)
گرم شدن بازار، گرانتر شدن قيمت كالا. قيزّی (qızzı)
گرم، داغ. قيزّيتديرماق (qızzıtdırmaq)
گرم و داغ كردن به وسيلة ديگري. قيزّيتماق (qızzıtmaq)
گرم كردن، داغ كردن.
مست و شهواني شدن. قيزّيتمه (qızzıtmә)
تب. قيزيرالى (qızıralı)
زنبور، زنبور زرد يا سرخ. (← قيز2 ، قيزيل آرّی) قيزّيش (qızzış)
عمل گرم شدن.
داغ شدن، عصباني شدن، چندش توأم با تنفّر. قيزّيشديرماق (qızzışdırmaq)
حرارت دادن، گرم كردن.
تحريك كردن. قيزّيش-قيزّيش (qızzış-qızzış)
چندش، لرزش ناگهاني. قيزّيشماق (qızzışmaq)
خود را گرم كردن.
تحريك شدن، به هيجان آمدن.
مست و شهواني شدن. قيزيل (qızıl)
رنگ سرخ. (در مورد خون)
رنگ سرخ حنايي. (در مورد حيوانات و پرندگان)
رنگ سفيد. (در مورد اسب)
طلا، زر، جواهرات.
رنگ زرد. قيزيل آرّی (qızıl arrı)
زنبور، زنبور سرخ يا زرد. قيزيل آغاج (qızıl ağac) = قيزيل آغاجى (qızıl ağacı)
نوعي بازي دسته جمعي در بين نو جوانان. بدين ترتيب كه سه عدد چوبدستي را به موازات هم و به فاصلة كمتر از يك متر در روي زمين قرار مي‌دهند؛ چوبدستي چهارم را طوري پرتاب مي‌كنند كه ضمن برخورد با سه چوبدستي ديگر به زمين برخورد نكند و به صورت افقي روي چوبدستيها قرار گيرد. قيزيل باش (qızıl baş)
سپاه ويژة شاه اسماعيل صفوي كه كلاه سرخ بر سر مي‌گذاشتند.
نام پرنده‌اي كه پرهاي سرش به رنگ زرد طلايي و سينه‌اش سفيد و بالهايش رنگارنگ است. قيزيل خيرْتْلاق (qızıl xırtlaq)
مري، اوّلين لولة گوارشي. قيزيلجه (qızılcә)
نسبتاً سرخ، به رنگ سرخ.
بيماري سرخك. قيزيل دومّالاق (qızıl dummalaq)
دمبلان، نوعي قارچ حنايي رنگ. قيزيل سؤگود (qızıl sögüd)
بيد سرخ، نوعي درخت بيد كه برگهايش باريكتر و بلندتر از بيدهاي معمولي است. قيزيل شرّاك (qızıl şәrrak)
نام نژادي از اسبهاي ايلات قشقايي. (اسب شخصي «صولت الدّولة قشقايي» از همين نژاد بوده است.) قيزيل قاز (qızıl qaz)
قزل غاز، نام نوعي اردك. (← قار1، قارچاغا) قيزيل قچّي (qızıl qәççi)
نام نقشي از نقشهاي قالي و گليم. قيزيل قوْرّان (qızıl qorran)
قزل غرّان، نام نژادي از اسبهاي قشقايي. قيزيل-قيزيل (qızıl-qızıl)
مجازاً به معني سرخي چشم، چشم غرنبه، عصبانيّت. قيزيل قورد (qızıl qurd)
نوعي از انواع گرگها كه رنگ پوستش زردتر و از ساير گرگها كوچكتر است. قيزيل قوش (qızıl quş)
باز، نوعي پرندة شكاري. قيزيل قويروق (qızıl quyruq)
زير دُم زنَك، نام پرنده‌اي به اندازة گنجشك كه دُمش به رنگ زرد طلايي است. قيزيل قوْچ (qızıl qoç)
نام نژادي از اسبهاي قشقايي. قيزيل گول (qızıl gül)
گل سرخ، گل محمّدي. قيزيل گؤوه‌ن (qızıl gövәn)
كتيرا، نوعي از گَوَن كه از آن كتيرا تهيّه كنند. قيزيللى (qızıllı)
قزلّو، نام طايفه يا تيره‌اي از ايل عملة قشقايي. قيزّيلى (qızzılı)
گرم شده، سرخ شده. قيزيل ياراق (qızıl yaraq)
حاشيه دوزي، زر دوزي. قيزيل يئل (qızıl yel) = قيزيل يئلي (qızıl yeli)
باد سرخ، نوعي بيماري كه بدن انسان سرخ رنگ و متورّم شده و معمولاً به وسيلة حجامت مداوا مي‌گردد.
نقرس، بيماري ورم و التهاب پاها كه معمولاً در مردان بيش از زنان ديده شده است. قيزّينديرماق (qızzındırmaq)
گرم كردن. قيزّينماق (qızzınmaq)
داغ شدن،گرم شدن.
به هيجان آمدن

QIZ : Az Turkish Farsi

(1)
دختر.
فرزند دختر، فرزندي كه پسر نباشد. قيز باخار (qız baxar)
شقيقه. قيز بوْغان (qız boğan)
نام پرنده‌اي به اندازة كبوتر.
نام نوعي مار مولك. قيز پئتي (qız peti)
قاعدگي دختران و زنان. هوْلآلوله-كگليك اوْتو ، قيز پئتي قازار قيتي. (گياهان دارويي هوليله و كاكوتي براي مداواي ناراحتي قاعدگي و يبوست مؤثّر است.) قيزجاغاز (qızcağaz) = قيزجگَز (qızcәgәz) = قيزجيغاز (qızcığaz) = قيزچاغاز (qızçağaz) = قيچاغاز (qıçağaz)
دخترك، اصطلاحي است كه جهت تحقير يا عادي جلوه دادن زنان و دختران گفته مي‌شود. قيز دوگوسـو (qız dügüsü)
برنجك، نام گياهي از خانوادة چمن كه دانه‌هاي آن شبيه دانة ريز برنج است. قيز ده‌وه‌سي (qız dәvәsi)
آخوندك. قيز-گلين (qıx-gәlin)
دختر و عروس، دسته‌اي از دختران و زنان جوان.
نام نقشي از نقشهاي قالي. قيزلى (qızlı)
صاحب دختر، دختردار. قيزليق (qızlıq)
دختري، بكارت، دوشيزگي.
دختر خوانده، نا دختري. قيز يوْلداشى (qız yoldaşı)
دوست دختر.
نام نوعي مار مولك

QIŽ : Az Turkish Farsi

صداي قژقژ، صداي عبور سريع اتومبيل و …. قيژقيرْتْماق (qıžqırtmaq)
حركت كردن، در رفتن، جيم شدن.
مردن، فوت شدن.
تخمير شدن، ترشيدن. قيژ-قيژ (qıž-qıž)
صداي قژقژ، صداي وزوز حشرات و پرندگان. قيژ-قيژّه‌ك (qıž-qıžžәk)
نام حشره‌اي از قاب بالان. قيژّه وئرمك (qıžžә vermәk)
قژقژ كردن و صدا دادن حشرات. قيژّيلاماق (qıžžılamaq)
قژقژ كردن.
به سرعت حركت كردن.
مجازاً به معني فوت شدن، مردن

QIZQAL : Az Turkish Farsi

ته ماندة گياهان. (← قيژقال)

QIŽQAL : Az Turkish Farsi

ته مانده و خاشاكي كه از گياه قيج يا گياهان ديگر باقي مانده است. (← قيج1، قيجقال)

QİŽ-QİŽŽӘK : Az Turkish Farsi

نام حشره‌اي از قاب بالان

ӘQL : Az Turkish Farsi

: (ع) عقل، فهم و دانايي. عقل كسمك (әql kәsmәk)
عقل به جايي رسيدن، به مطلبي پي بردن. عقلي كسمَز (әqli kәsmәz)
كم عقل، نادان. عقلي كسَن (әqli kәsәn) = عقّيل (әqqıl)
عاقل، دانا، فهميده

QӘL : Az Turkish Farsi

: قلع. (← قالاي) قلله‌مك
قلع كشيدن، با قلع سفيد كردن. قله (qәlә)
قلع. قله‌گر (qәlәgәr)
قلع گر، سفيدگر

QӘLAĞI : Az Turkish Farsi

: روسري زنانة حريري. (← قال1، قالاغي)

QӘLAN : Az Turkish Farsi

= قلانگ (qәlang)
كار مفت، بيگاري. (← قال1، قالان) قلان كش (qәlan kәş)
آنكه كار مفت و مجاني انجام دهد. قلانليق (qәlanlıq)
بيگاري، كار بيهوده

QӘLAT : Az Turkish Farsi

:
قلات، كوه.
نام روستايي در غرب شيراز. (← قال1، قالات)

QӘLAY : Az Turkish Farsi

= قلايى (qәlayı)
قلع. قلايلاماق (qәlaylamaq)
سفيدگري، قلع‌كاري. قلاييچـی (qәlayıçı)
رويگر. قلاييليق (qәlayılıq)
رويگري، سفيدگري