Multilingual Turkish Dictionary

Azerbaijani

Azerbaijani
QIRAC : Az Turkish Farsi

نام گياهي با گلها و پرچمهاي زرد. (قره‌يارلو)

QİRBӘ : Az Turkish Farsi

صوتي است براي جدا كردن گلة بزها و گوسفندان

QIRBӘ : Az Turkish Farsi

صوتي است كه در هنگام جدا كردن بزغاله‌ها و برّه‌ها از مادرشان گفته مي‌شود

QIRÇ : Az Turkish Farsi

فعل امر از مصدر «قيرْچماق» (پاره كردن)
قرچ قرچ، صداي به هم كشيده شدن يا بريده شدن چيزي. قيرچ-قيرچ (qırç-qırç)
صداي به هم ساييده شدن دندانها و امثال آن. قيرْچماق (qırçmaq)
بريدن و پاره كردن.
كوبيدن و له كردن.
كندن، اخّاذي كردن. قيرچيق (qırçıq)
پاره شده، بريده شده. قيرچيق-قيرچيق (qırçıq-qırçıq)
بريده بريده، پاره پاره.
داراي چين و شكن. قيرچيلاتماق (qırçılatmaq)
قرچ قرچ كردن، دندان غروچه كردن.
بريدن، پاره كردن. قيرچيلاماق (qırçılamaq)
قرچ قرچ كردن، صداي قرچ قرچ به گوش رسيدن.
پاره شدن، بريده شدن. قيرچيلماق (qırçılmaq)
پاره شدن، بريده شدن.
كوبيده و له شدن.
كم و كوتاه شدن

QIRIÇ : Az Turkish Farsi

قرچ، صوت بريده شدن يا پاره شدن.
صوتي جهت پراندن پرندگان.
صداي دندان غروچه. قيريچ-قيريچ (qırıç-qırıç)
قرچ قرچ، صداي متوالي چرخش چرخ، بريده شدن چيزي، دندان غروچه و … به گوش رسيدن. قيريچ مئيـوق (qırıç meylaq)
صدايي كه با ايجاد آن پرندگان متمايل مي‌شوند تا به محلّ دلخواه صيّاد پرواز كنند و در آنجا به دام بيفتند. قيريچّيلاماق (qırıççılamaq)
صداي بريده شدن به گوش رسيدن.
صداي دندان غروچه به گوش رسيدن

QİRİÇ MEYLAQ : Az Turkish Farsi

اصطلاحي است كه براي پرواز دادن پرنده به طرف دام بر زبان مي‌آورند

QIRIM : Az Turkish Farsi

نام ناحية كريمة روس.
نام تفنگي كه اصل آن از كريمة روس وارد شده است. قيريم تيلكيسي (qırım tilkisi)
روباه ناحية كريمة روس و مجازاً آدم مكّار و حيله گر را گويند

QIRMIZI : Az Turkish Farsi

رنگ قرمز.
نام يكي از طوايف ايل دره‌شوري. قيرميزی كورّه (qırmızı kurrә)
سرخ چهره و شاداب و سر حال. قيرميزيليق (qırmızılıq)
قرمز بودن، سرخي

QIRP : Az Turkish Farsi

فعل امر از مصدر «قيرْپماق» (پلكها را بر هم زدن.) (← قيپ) قيرپاشماق ()qırpaşmaq
به حركت درآمدن، رميدن. قيرپانماق (qırpanmaq)
تكان خوردن، رميدن حيوانات. قيرپْماق (qırpmaq)
پلك چشم را بر هم زدن.
رميدن حيوانات.
گوشها را تيز كردن، گوش را به طرف صدا گرداندن.
چين دادن.
بريدن و كندن.
تكان خوردن، حركت كردن. قيرپه-قيرپه (qırpә-qırpә)
در حال تكان خوردن و حركت كردن.
در حال به هم زدن پلكها. قيرپيتماق (qırpıtmaq)
پلكها را بر هم زدن و تكان دادن. قيرپيشديرماق (qırpışdırmaq)
پلكها را بر هم زدن. قيرپيشماق (qırpışmaq)
تند تند به هم خوردن پلكها.
رميدن و حركت كردن حيوانات از جاي خود. قيرپيق (qırpıq)
چشم نيمه باز يا نيمه بسته. قيرپيلماق (qırpılmaq)
تكان خوردن و حركت كردن.
نيمه باز شدن چشم.
رميدن حيوانات. قيرپيم (qırpım)
حالت نيمه باز بودن چشم. قيرپينتى (qırpıntı)
قراضه، ريزه‌هاي كنده شده از يك چيز، ريزه‌هاي پشم يا نان خشك. قيرپينماق (qırpınmaq)
جنبيدن، حركت كردن.
تكان خوردن و نيمه باز شدن پلكها.
رميدن و حركت كردن حيوانات از جاي خود

QIRPUS : Az Turkish Farsi

قربوس، كوهة زين

QIRQ : Az Turkish Farsi

(1)
عدد چهل. (← قيرْخ1) قيرقوْو (qırqov)
شايعه، يك كلاغ و چهل كلاغ

QIRQ : Az Turkish Farsi

(2)
فعل امر از مصدر «قيرقماق» (چيدن پشم يا مو) (← قيرخ2)

QIRQAŞA : Az Turkish Farsi

سر و صدا، جدل، دعوا. (← قار2، قارغاشا)

QİRQOVUL : Az Turkish Farsi

قرقاول، خروس جنگلي.
مجازاً آدم چابك و زرنگ را گويند

QIRRANI : Az Turkish Farsi

قران، ريال

QIRRI : Az Turkish Farsi

الاغ نر يك تا دو سالة ضعيف و كم جثّه، كرّه خر

QIRRIXLI : Az Turkish Farsi

= قيرّيقلى (qırrıqlı)
قرّخلو، نام طايفه‌اي از ايل دره‌شوري. (قيرلأق نام طايفه اي از ايل گوكلان تركمن است.)

QIRT : Az Turkish Farsi

صداي نا مطلوب، صدا يا حركت بي ادبانه، صداي خفيف باد معده.
صداي خرت خرت. قيرت-قيرت ائدمك (qırt-qırt edmәk)
غُرغُر كردن، غرولند كردن. قيرتى (qırtı)
قرتي، سبك و نا موقّر. قيرتيش (qırtış)
قرتيگري، سبكي، عشوه گري. قيرْتْلاق (qırtlaq)
ناي، حنجره. (← خيرت، خيرْتْلاق)

QIRTIL : Az Turkish Farsi

زاز. (← قير5، قيرجيق)

QIRX : Az Turkish Farsi

(1)
عدد چهل، (40). قيرخ آياق (qırx ayaq) = قيرخ ال-آياقلى (qırx әl-ayaqlı)
هزارپا، نوعي هزارپا كه تعداد پاهايش بيشتر ولي باريكتر از هزار پاي معمولي است. قيرخ امجَكلي (qırx әmcәkli)
داراي چهل پستان، آنكه ريا كار و چند چهره باشد. قيرخ باغير (qırx bağır) = قيرخ قارين (qırx qarın)
قسمتي از معده كه به آن سيرابي گويند. قيرخلى (qırxlı)
نوزادي كه هنوز 40 روز از تولّدش نگذشته باشد. قيرخ ياشار (qırx yaşar)
نوعي چمن كه 40 روز عمر مي‌كند. قيرخيم (qırxım)
چهلّم، چهلّمين روز تولّد يا مرگ كسي

QIRX : Az Turkish Farsi

(2)
فعل امر از مصدر «قيرخماق» (تراشيدن و بريدن) قيرْخديرماق (qırxdırmaq)
تراشاندن، به وسيلة ديگري پشم حيوان را قيچي كردن. قيرخليق (qırxlıq)
دو كارد، وسيلة مخصوص قيچي كردن حيوانات. قيرخليغا دوشمك (qırxlığa düşmәk)
بيمار شدن گوسفند در هنگام پشم چيني. قيرخماق (qırxmaq)
چيدن پشم يا مو. قيرخيچى (qırxıçı)
آنكه پشم گوسفند چيند. قيرخيق (qırxıq)
تراشيده شده، قيچي شده، گوسفندي كه پشمش را چيده باشند.
دو كارد، وسيلة قيچي كردن پشم يا موي گوسفندان و بزها. قيرخيلماق (qırxılmaq)
چيده شدن پشم يا مو. قيرخيلى (qırxılı)
قيچي شده، تراشيده شده. قيرخيم (qırxım)
نحوة قيچي شدن يا تراشيده شدن.
زمان قيچي شدن. قيرخيمچى (qırxımçı)
آنكه پشم گوسفندان يا موي بزها را قيچي كند. قيرخيمه دوشمك (qırxımә düşmәk)
بيمار شدن گوسفند به خاطر قيچي شدن پشمش. قيرخينتى (qırxıntı)
پشم دَمِ قيچي، پشمهاي خرده و ريز كه بعد از مراسم پشم چيني در زمين ريخته شده باشد

QIRXӘNÇӘ : Az Turkish Farsi

رعنا، بالا بلندِ كمر باريك. قيرخنچه قيز (qırxәnçә qız)
دختر رعنا و كمر باريك. (كش)

QIS : Az Turkish Farsi

فعل امر از مصدر «قيسماق» (فشرده كردن، كوتاه كردن) قيسّا (qıssa) = قيسّه (qıssә)
تهيگاه، دو پهلوي آدمي.
كوتاه.
لاغر و باريك اندام. قيسخانْج (qısxanc) = قيسخينج (qısxınc) = قيسقانْج (qısqanc) = قيسقينْج (qısqınc)
در جايي پناه برده و مخفي شده.
در سختي و تنگنا قرار گرفته.
مشت بسته، خسيس و ممسك. قيسديرماق (qısdırmaq)
مشت گره كردن، بستن، فشردن. قيسماق (qısmaq)
فشرده كردن، بستن، مشت كردن.
كوتاه كردن و بستن.
حالت جمع شدن دُمِ حيوان در لاي پاها. قيسّه بوْيلو (qıssә boylu)
قد كوتاه، كوتوله. قيسّير (qıssır)
حيواني كه بچه‌دان (رحم) آن فشرده شده باشد، قسر، نازا، عقيم، فحل نيامده. قيسيرقانماق (qısırqanmaq)
كوتاهي كردن، مضايقه كردن، امساك كردن. قيسّيرليق (qıssırlıq)
قسري، نازايي، عقيمي. قيسّيق (qıssıq)
فشرده شده، مشت گره كرده.
در تنگنا قرار گرفته.
خسيس و ممسك.
كوتاه و پايين آمده. بوْينو قيسّيق دير. (گردنش پايين و شرمنده است.) قيسّيقليق (qıssıqlıq)
خساست، خسيسي. قيسّيلماق (qıssılmaq) = قيسّينماق (qıssınmaq)
امساك كردن، از بخشش و سخاوت مضايقه كردن.
به جايي پناه بردن و در گوشه‌اي منزوي شدن، فشرده شدن و تحت فشار قرار گرفتن.
كوتاهتر شدن

QIŞ : Az Turkish Farsi

(2)
صداي قژقژ، سر و صدا، آشوب و غوغا.
صداي حركت كردن چيزي. (← قيژ) قيشقيرْتْماق (qışqırtmaq)
سر و صدا كردن.
مردن، فوت شدن. قيشقيرماق (qışqırmaq)
سر و صدا كردن، جيغ و داد كشيدن. قيشقيريق (qışqırıq)
قشقرق، سر و صدا

QIŞ : Az Turkish Farsi

(1)
زمستان. قيشلاق (qışlaq)
قشلاق، زمستانگاه، محلّ زمستاني. قيشلاماق (qışlamaq)
زمستان را سپري ساختن