Multilingual Turkish Dictionary

Azerbaijani

Azerbaijani
QOL : Az Turkish Farsi

(1)
بازو.
دست، عضو دست بطور كامل.
كمكي، ياور، نوكر.
سمت، جهت.
آستين.
بخش و قسمتي از هر چيز.
فاصلة برجستگي پشت آرنج تا نوك انگشت مياني كه تقريباً معادل نيم متر است. بئش قوْل قالى. (قالي 2 متر و نيمي) قوْل آتماق (qol atmaq)
دستها را تكان دادن.
تقلّا و كوشش كردن.
دست يازيدن به متصرّفات.
گسترده و وسيع شدن. قوْلا (qola) = قوْلّاه (qollah)
آنكه دست قوي و توانا دارد، شجاع. قوْلاج (qolac)
(قوْل
بازو + آچ
باز كن)
واحد طولي است به فاصلة از سر انگشت مياني تا آرنج. (حدود نيم متر)
فاصلة سر انگشت مياني تا نوك بيني. (حدود يك متر)
فاصلة سر انگشت مياني يك دست تا سر انگشت مياني دست ديگر، در حالي كه هر دو دست از دو طرف بطور افقي باز و كشيده شود. (حدود دو متر) قوْلاجلاماق (qolac)
گز كردن، متر كردن، اندازه گرفتن. قوْل اوسـتـو (qol üstü) = قوْل باغى (qol bağı)
بازو بند، بازو بند زينتي زنان. قوْل بوْين (qol boyn)
دست در گردن، رفيق صميمي. قوْلتوق (qoltuq)
زير بغل. قوْلتوق آلتى (qoltuq altı)
زير بغل. قوْلتوق جئبي (qoltuq cebi)
جيب زير بغل، جيب بغل. قوْلتوق داشى (qoltuq daşı)
نوعي پرتاب سنگ است بگونه‌اي كه ضربة پرتاب از پايين به بالا و طرف جلو باشد. قوْلتوقلاماق (qotuqlamaq)
زير بغل كسي را گرفتن. قوْل ساللاما (qol sallama)
نام يكي از آهنگهاي رقص زنان كه به آن «سه پا» هم مي‌گويند. قوْل-قانات (qol-qanat)
دست و بال.
قدرت و توانايي. قوْل-قاناتلى (qol-qanatlı)
داراي دست و بال، قدرتمند، قادر. قوْل قرّيسى (qol qәrrısı)
ناحية پشت بازو، پوست و گوشتِ پشتِ بازوي آدمي كه چندان سفت نيست. قوْل كسَن (qol kәsәn)
باج گيرنده، فراشباشي. قوْللاشماق (qollaşmaq)
دست در گردن هم انداختن، با هم يكدست و صميمي شدن. قوْللو (qollu) = قوْللوجا (qolluca) = قوْللو گَلين (qollu gәlin)
عروسك. قوْلوخماك (qoluxmak)
بسته شدن خون در دست و پاي انسان يا حيوان بطوري كه نتواند حركت كند. قوْل-و- قوْلتوق (qol-o-qoltuq)
بازو و زير بازو، مجازاً به معني آستين پاره، بيچاره. قوْل-و-قوْلتوق ائدمك (qol-o-qoltuq edmәk)
جيب كسي را بريدن، غارت كردن، چپاول كردن. قوْل-و-قيچ ائدمك (qol-o-qıç edmәk)
دست و پاي كسي را شكستن. قوْلو كوْتا (qolu kota) = قوْلو كؤله (qolu kölә)
پيراهن آستين كوتاه.
تهيدست، فقير و بيچاره. قوْلون-قوْلون گئدمك (qolun-qolun gedmәk)
لنگيدن چهار پايان از ناحية دو دست. قوْل وئرمك (qol vermәk)
رو به سويي نمودن، به طرفي منحرف شدن.
شانس آوردن، اقبال و سعادت رو آوردن

QOL : Az Turkish Farsi

(2)
صداي غلغل قليان و امثال آن. قوْلّاج (qollac)
پك محكم در هنگام قليان كشيدن. قوْلّاج وورماق (qollac vurmaq)
بر قليان پك محكم زدن. قوْل وورماق (qol vurmaq)
غل زدن بر قليان.
جوشيدن و فوّاره زدن آب از چشمه

QOL ÇUMAQ : Az Turkish Farsi

:
قلچماق، نوكر چماق به دست.
زورگو، قلدر. (← قول3، قول‌چوماق)

QOLAY : Az Turkish Farsi

= قوْلئي (qoley)
آسان. (← قولا)

QOLQA : Az Turkish Farsi

: مشكول، مشك كوچك

QOMAŞMAQ : Az Turkish Farsi

: براي لحظه‌اي ديدن. (← قاماشماق) قوْماشيق (qomaşıq)
نزديك به هم، همسايه

QOMPA : Az Turkish Farsi

: غنچة گل

QOMRAL : Az Turkish Farsi

: رنگ قهوه‌اي سوخته. (از «قوْنقور» + «آل» تركيب شده و به صورتهاي قوْنقورال، قومقورال، قومورال و قومرال در آمده است.) (← قوْنق، قوْنقور)

QOMŞU : Az Turkish Farsi

: همسايه. (← قوْن1، قوْنشو)

QON : Az Turkish Farsi

(2)
غنّه، غرولند. قوْنّا (qonna)
غنّه، تو بيني حرف زدن.
پچ پچ، غرولند، سخن آهستة اعتراض آميز. قوْناشماق (qonaşmaq)
به هم پچ پچ كردن. قوْنّا وئرمك (qonna vermәk)
غرولند كردن. قوْناهيشْت (qonahışt)
پچ پچ، صداي خفيف. قوْن-قوْن (qon-qon)
غنّه، غرولند. قوْنوشدورماق (qonuşdurmaq)
به حرف آوردن، به صحبت واداشتن، به پچ پچ وادار كردن. قوْنوشماق (qonuşmaq)
با همديگر پچ پچ كردن، در گوشي صحبت كردن. قوْنوشوق (qonuşuq)
پچ پچ، صداي در گوشي. قوْنّولاماق (qonnulamaq)
غرولند كردن. قوْنّ-و-مون (qonn-o-mun)
غرولند

QON : Az Turkish Farsi

(1)
فعل امر از مصدر «قوْنماق» (نشستن) قوْناق (qonaq)
مهمان. قونّاق (qonnaq) = قوْنداق (qondaq)
قنداق، آن قسمت از ته تفنگ كه بر زمين قرار مي‌گيرد.
قنداق كودك، پارچه‌اي كه نوزاد را در آن پيچانند. قوْناق سه‌مز (qonaq sәmәz)
خسيس، آنكه مهمان نواز نباشد. قوْناق سه‌وه‌ر (qonaq sәvәr) = قوْناق سه‌وه‌ن (qonaq sәvәn)
مهمان نواز. قوْناقلاماك (qonaqlamak)
مهمان كردن، به مهماني دعوت و طلب كردن. قوْناقليق (qonaqlıq)
مهماني، ضيافت. قوْنالقا (qonalqa) = قوْنالگاه (qonalgah) = قوْناگاه (qonagah)
منزلگاه، محل اقامت، جاي مناسب براي اتراق كردن. قوْنداران (qondaran)
فرود آورنده، اتراق دهنده. قوْندارماق (qondarmaq) = قوْندورماق (qondurmaq)
نشاندن، وادار به اتراق كردن. قوْنداريلماق (qondarılmaq) = قوْندورولماق (qondurulmaq)
وادار به اتراق شدن. قوْنشو (qonşu)
همسايه، آنكه با انسان مي‌نشيند و معاشرت دارد. قوْنشو پايى (qonşu payı)
سهم همسايه، سوغاتي كه همسايه‌ها به همديگر بدهند. قوْنشو–قوْنوم (qonşu-qonum)
در و همسايه، همسايه‌ها و نزديكان. قوْنشو-قوْنوملوك (qonş-qonumluk)
همسايگي. قوْنشولوق (qonşuluq)
همسايگي، مجاورت. قوْنماق (qonmaq)
فرود آمدن و نشستن پرنده.
اتراق و منزل كردن، اقامت گزيدن. قوْنوش (qonuş)
طرز نشستن، نحوة فرود آمدن و منزل كردن.
محلّ اتراق، محلّ سكونت. قوْنوشماق (qonuşmaq)
به صورت دسته جمعي اتراق كردن. قوْنوشوق (qonuşuq)
جا به جا شدن هوا، تغيير هوا، دگرگوني و انقلاب جوّي. قوْنوم (qonum)
طرز نشستن، وضعيّت، مرام.
جايگاه، محلّ اتراق. قوْنوم-قوْنشو (qonum-qonşu)
در و همسايه‌ها، نزديكان

QONC : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «قوْنْجْماق» (خميدن، گِرد و كروي كردن) (← قوْج) قوْنجا (qonca) = قوْنچا (qonça)
غنچه، شكوفة گُل كه به صورت گِرد و كروي شكل است. قوْنجماق (qoncmaq)
دستها را دور زانوان غلاف كردن و به صورت خميده و ناراحت نشستن

QONDARA : Az Turkish Farsi

(2)
كنگره. (← كوْندارا)

QONDARA : Az Turkish Farsi

(1)
كفش چرمي پاشنه بلند. قوْندارالى (qondaralı)
كفشي كه داراي پاشنة بلند است

QONQ : Az Turkish Farsi

: اين كلمه در تركي قديم به صورت «قانْق» (لوله‌اي و دايره شكل) است؛ امّا در تركي قشقايي امروزي رايج نيست. (← قانْق2) قوْنقو (qonqu)
دود، دود آتش كه مي‌پيچد و به بالا مي‌رود. (← قانْق 2، قانقا) قوْنْقور (qonqur)
رنگ دودي، رنگ قهوه‌اي سير، پشم بلوطي رنگِ گوسفند. قوْنقورو قوْخوسو (qonquru qoxusu): بوي سوختن پشم. (فا)

QONQULAŞMAQ : Az Turkish Farsi

: آواز خواندن دسته جمعي دُرناها. (← قوْق، قوْغوشماق)

QOP : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «قوْپماق» (از جا كنده شدن.) (← قوْب) قوْپارْتْماق (qopartmaq)
كندن، قطع كردن.
حركت دادن، كوچ دادن.
برداشتن، از جا كندن.
بالا آوردن، بلند كردن.
برپا كردن، ايجاد كردن. قوْپارچى (qoparçı) = قوْپاريچى (qoparıçı)
اخّاذي كننده، رشوه گير. قوْپاردان (qopardan)
از جا بركننده، بيرون آورنده.
حركت دهنده. قوْپارديلماق (qopardılmaq)
به وسيلة ديگري از جا كنده شدن.
حركت داده شدن، كوچ داده شدن. قوْپارماق (qoparmaq)
از جا كنده شدن. (← قوْپارتْماق) قوْپاريلماق (qoparılmaq)
از جا كنده شدن. (← قوْپارديلماق) قوْپان (qopan)
بلند شونده، بالا رونده. (در مورد بلند شدن گرد و خاك)
تكان خورنده، لق و سست.
حركت كننده، كوچ كننده. قوْپانماك (qopanmak)
از جاي خود حركت كردن. (← قوْپماق) قوْپدورما (qopdurma)
برآمدگي خمير به خاطر ترشيدگي. قوپدورماق (qopdurmaq)
از جا كندن، به وسيلة ديگري جدا كردن و كندن.
حركت دادن، كوچ دادن. قوْپماق (qopmaq)
بلند شدن، از زمين كنده شدن.
بلند شدن و به هوا رفتن گرد و خاك.
كوچ كردن، بار كردن.
جوشيدن و بالا آمدن آب از چشمه و امثال آن.
آغاز شدن، برپا شدن. قييامت قوْپموش. (قيامت برپا شده.) قوْپّوز (qoppuz)
برآمده، برجسته.
تخس و خودخواه. قوْپوشماق (qopuşmaq)
دسته جمعي از جا كنده شده.
دسته جمعي كوچ كردن. قوْپوق (qopuq)
كنده شده، از جا در رفته، برجسته و بالا آمده. قوْپولماق (qopulmaq)
از جا كنده شدن.
برپا شدن، بلند شدن.
كوچ داده شدن، حركت كردن. قوْپولو (qopulu)
از جا كنده شده، سست و لق.
بلند شده، به هوا رفته.
كوچ داده شده، حركت داده شده

QOQ : Az Turkish Farsi

: بانگ ماكيان. قوْغوشماك (qoğuşmak)
با هم نجوا كردن پرندگان، با هم زمزمه كردن، قدقد كردن پرندگان به صورت دسته جمعي

QOQMAK : Az Turkish Farsi

: گنديدن. (← قوْخ، قوْخماك)

QOQUŞUM : Az Turkish Farsi

= قوْرقوشون (qorquşun)
سُرب

QOR : Az Turkish Farsi

(4)
غرولند. قوْرّان (qorran)
غرنده، غرش دهنده. قوْر وورماق (qor vurmaq)
غرولند دادن

QOR : Az Turkish Farsi

(3)
فعل امر از مصدر «قوْرماق» يا «قوْروماق» (جلوگيري و منع كردن) قوْرو
فعل امر از مصدر «قوْروماق» (منع كردن) قوْروتماق (qorutmaq)
قرق كردن، منع كردن. قوْروتمالى (qorutmalı)
قرق كردني، قابل قرق كردن. قوْروجو (qorucu) = قوْروچو (qoruçu) = قوْرودان (qorudan)
قرقچي، محافظ. قوْروق (qoruq)
جاي قُرُق شده، چراگاه قرق شده.
عمل حفاظت.
ممانعت و جلوگيري. قوْروقبان (qoruqban) = قوْروقچو (qoruqçu)
قرقچي، نگهبان محلّ ممنوعه. قوْروماق (qorumaq)
قرق كردن، منع كردن. قوْرونماق (qorunmaq)
محافظت شدن، قرق شدن. قوْرويان (qoruyan)
منع كننده

QOR : Az Turkish Farsi

(2)
فعل امر از مصدر «قوْرماق» (داير كردن، تازه تأسيس كردن) قوْرا (qora)
غوره، غورة انگور يا هر ميوه‌اي كه تازه به وجود آيد، ميوة نارس، مرتعي كه گل و گياه فراوان و تازه داشته باشد. قوْرا دان (qora dan)
مرتع سبز و تازه قوْران (qoran)
ايجاد كننده، به وجود آورنده.
مرتعي كه علفهاي تازه داشته باشد. قوْردورماق (qordurmaq)
تشكيل دادن، ايجاد كردن. قوْرماق (qormaq)
داير كردن، ساختن. قوْرو (qoru)
مجلس، گروه، جمع. قوْرولماق (qorulmaq)
داير شدن، برپا شدن. قوْروم (qorum)
مجلس، انجمن. قوْروماق (qorumaq)
ايجاد كردن، مجلس بر پا كردن. قوْرونان (qorunan)
برپا شونده، ايجاد شونده. قوْرونماق (qorunmaq)
تأسيس شدن، برپا شدن

QOR : Az Turkish Farsi

(1)
اخگر، شراره، گُل آتش. (← قوْور، خوْر) قوْر چالماق (qor çalmaq)
قرمزتر شدن، شادابتر شدن چهره، بهتر شدن وضعيّت جسماني يا اقتصادي. قوْرغون (qorğun)
سرخ‌رو، شاداب و سرحال. قوْرغون اؤرمك (qorğun örmәk)
شاداب و سرحال شدن، شادي در چهره آشكار شدن. قوْرو (qoru)
در هنگامِ، در گرما گرمِ. گونـوزون قوْرو ايتميش. (در هنگام روز روشن گم شده.)

QORA : Az Turkish Farsi

: قرعه، فال. قوْرا چكمك (qora çәkmәk) = قوْرا وورماق (qora vurmaq)
قرعه كشي