Azerbaijani
TӘK : Az Turkish Farsi
(1)
تك و تنها، مجرّد.
تك، واحد، يگانه.
مفرد، عدد فرد. (← تاغ) تك به تك (tәk bә tәk)
يكايك، يك به يك. تك-تك (tәk-tәk) = تك-و-توک (tәk-o-tük)
تك تك، يك يك، يك در ميان، به نوبت.
پراكنده و متفرّق.
گاهي، بعضي مواقع. تكجه (tәkcә)
فقط يكي، تنها يكي. تكلَتديرمَك (tәklәtdirmәk) = تكلَنديرمَك (tәklәndirmәk) = تكلهمك (tәklәmәk)
به تنهايي گير آوردن، تنها گذاشتن. تكليك (tәklik)
تنهايي، تنها بودن، يگانگي. تكّه پوك (tәkkә puk)
يك مرتبه، ناگهاني. تك-و-بيرَك (tәk-o-birәk) = تك-و-پيرَك (tәk-o-pirәk)
تك تك، دانه دانه.
كم، كمياب، اندك.
بعضي مواقع، هر از گاهي. تكي (tәki)
به تنهايي، تنها
TӘK : Az Turkish Farsi
(3)
از واژگان اضداد كه دو معني متضاد دارد.
به معني راحت و آسوده، آنكه از جاي خود تكان نخورد. تك اوْتور. (راحت بنشين.)
تلاش، فعاليت و جنبش. اوْ چوْخ تك-دوْلآ ائدير؛ هلَز تكي سينمهميش. (او خيلي تلاش مي كند و هنوز از فعاليت نيفتاده است.) تكان (tәkan)
تكان، جنبش و لرزش.
جنبش و فعاليت. تكانلاماق (tәkanlamaq) = تكان وئرمَك (tәkan vermәk)
تكان دادن، جنباندن. تكان يئمَك (tәkan yemәk)
تكان خوردن، جنبيدن. تك-دوْو (tәk-dov)
تك و دو، تلاش و فعاليت. تكَل (tәkәl) = تكوْل (tәkol)
تكلتو، گنجه، آدرم، نوعي بافتني متّكا مانند و دو لنگة مخصوص اسب كه در داخل آن كاه يا پشم گذارند و به عنوان جل زينتي يا زير باري اسب قرار دهند تا از تكان خوردن بار و زخم شدن كمر اسب باركش جلوگيري كند.
مجازاً به معني آدم تنبل، اهانت پذير و نالايق. تكّه (tәkkә)
تكيه، لم، حالت استراحت و آسودگي.
دكّه، محلّ توقّف، پناهگاه.
كنار، نزديك. تكّه ائدمَك (tәkkә edmәk)
تكيه كردن.
گران آمدن سخن كنايه آميز، به كسي بر خوردن، ناخوشايند جلوه دادن.
پناه آوردن، به كسي پناه بردن. تكّه گاه (tәkkә gah)
تكيه گاه، جاي تكيه دادن، پناهگاه. تكّه گتيرمَك (tәkkә gәtirmәk)
پناه آوردن، به كسي يا جايي پناهنده شدن. تكّهلي (tәkkәli)
بر متّكا لميده، تكيه داده.
سخن كنايه آميز
TӘK : Az Turkish Farsi
(5)
به ندرت پيشوند قرار ميگيرد. مانند
تك-و-توْل (tәk-o-tol)
اسباب و لوازم خانه
TӘK : Az Turkish Farsi
(4)
سبوس، پوستة غلّات
TӘKLİF : Az Turkish Farsi
: (ع)
تكليف، وظيفه.
تعارف كردن، دعوت كردن.
سنّ بلوغ دختر، دختر دم بخت
TӘKSİRMӘK : Az Turkish Farsi
:
سپردن، تحويل دادن، تقديم كردن، هديه دادن.
تعارف كردن، خوش آمد گويي.
در ميان گذاشتن، پيشنهاد كردن.
تأكيد و اصرار كردن
TӘL : Az Turkish Farsi
(2)
نا استوار، متحرّك، متزلزل و لرزان. (← تال و تار 2) تلاش (tәlaş)
جنبش، فعاليت. تل-تل ائدمَك (tәl-tәl edmәk)
تلو تلو رفتن، به تلاطم افتادن، افتان و خيزان رفتن. تلَس (tәlәs)
فعل امر از مصدر «تلسمك» (عجله كردن) تلَسديرمَك (tәlәsdirmәk)
دستپاچه كردن، به تعجيل واداشتن. تلَسكَن (tәlәskәn)
عجول، شتاب زده. تلَسمَك (tәlәsmәk)
عجله كردن، دستپاچه شدن. تلَسَن (tәlәsәn)
عجول، شتابزده. تلَسه-تلَسه (tәlәsә-tәlәsә)
با عجله، عجولانه، به شتاب. تلَسيك (tәlәsik)
با عجله، شتابان. تلَنگوش (tәlәnguş)
سيلي، با ضربة كف دست بر گوش كسي نواختن. تله-مله (tәlә-mәlә)
آدم عادي كه افكار و رفتار متزلزل دارد. بير تله-مله آدام دهييل. (آدم معمولي و نا استوار نيست.)
خل و احمق. تلواسا (tәlvasa)
عجله، شتاب.
تلواسه، اضطراب، تشويش. تل وئرمَك (tәl vermәk)
تنوره كشيدن و طبلك زدن شتر در حال مستي.
هل دادن، تكان دادن. تليخار (tәlıxar)
عجول، شتاب زده
TӘL : Az Turkish Farsi
(3)
تل، انباشتهاي از هر چيز. (به تنهايي كاربرد ندارد.) تلَگدان (tәlәgdan)
مزبل، زباله داني. تلَمبار (tәlәmbar)
تل انبار، روي هم انباشته شده. تليس (tәlis)
متكاي پر و بزرگ، بافتهاي كه نوعي كاه كش كوچك است و به عنوان متّكايي براي استراحت افراد بيمار يا كهنسال به كار ميرود
TӘL : Az Turkish Farsi
(1)
تلّه، دام، تور، وسيلهاي كه با نيرنگ غير خودي را به دام اندازند. تلَك (tәlәk) = تلَكّه (tәlәkkә)
اخّاذي، پول يا مالي كه به نيرنگ يا تملّق از كسي گرفته شود. (در روستاي حلب زنجان به پر و بال مرغ تلك ميگويند.) تلَك-تسمه (tәlәk-tәsmә)
كاري را موقّتاً راه انداختن، فرماليته.
اخّاذي، رشوه. تلَكه ائدمك (tәlәkkә edmәk)
اخّاذي كردن. تله (tәlә) = تَلّه (tәllә)
دام، تلّه. تله تبديرمَك (tәlә tәbdirmәk) = تله تتديرمك (tәlә tәtdirmәk)
چاره جويي كردن، حيله و سياست به كار بردن. تله-توف (tәlә-tuf) = تلَنتوف (tәlәntuf)
تلاطم و به درد سر افتادن. تله داشي (tәlә daşı)
سنگ تلّه، سنگي كه با آن تلّه سازند و پرندگان را اسير كنند. تلهمك (tәlәmәk)
اخّاذي كردن.
طلب كردن، خواستن. (← تلَرمك)
TӘLӘ BAZLI : Az Turkish Farsi
نام طايفهاي از ايل درهشوري
TӘLHOV : Az Turkish Farsi
: (ف) آب تلخ، آبِ آب انبار، آب بركه. (← تلخ، تلخوْو)
TӘLİQӘ : Az Turkish Farsi
: (ع) محرّف تعليقه، هديه، انعام بزرگان
TӘLMİD : Az Turkish Farsi
= تلميت (tәlmit)
زينت و زيور، آرايش اسب، مجهّز كردن اسب به زين، خورجين، جاجيم و …
تلميدلي (tәlmidli)
مزيّن، اسب تزيين شده
ӘTӘL-MӘTӘL : Az Turkish Farsi
: عبارات مسجّعي است كه معمولاً در آغاز قصّهها بر زبان ميآورند و نيز به معني قصّه و داستان هم به كار ميبرند
TӘLӘNCӘBİ : Az Turkish Farsi
: ترنجبين، شيرة گياه خار شتر
TӘLӘRMӘK : Az Turkish Farsi
: طلب كردن، خواستن
TӘLVARA : Az Turkish Farsi
: سايه بان (روپوش حصيري) يا چيقي كه بر روي آن كشك خشك كنند. (← تال، تالوارا)
TӘLX : Az Turkish Farsi
: (ف)
تلخ. (در مقابل شيرين)
ناگوار، ناخوشايند. تلخوْو (tәlxov)
آب تلخ.
صفرا، زهره، كيسة زرداب
TӘLXUN : Az Turkish Farsi
: ترخون، از سبزيجات خوردني
TӘM : Az Turkish Farsi
جسم و تن. تم قدهيه وئرمير. (تن و جسم خود را به عذاب نمياندازد.)
در تركي قديم به معني آهن بوده كه در ادبيات تركي و فارسي به صورتهاي
تهم (تهمتن = آهنين بدن) تمور، تمر، تيمور و … ديده ميشود. تم-تمه (tәm-tәmә)
طنطنه، شكوه و جلال، سنگيني و متانت فراوان. تم-تمهلي (tәm-tәmәli)
پر طنطنه، پر طمطراق، پر تمنّا. تمَّل (tәmmәl)
تنبل. (در اصل «تن» (جسم) + «پل» (پهن و گشاد) است.)
TӘMİS : Az Turkish Farsi
: تميز، پاك و پاكيزه. تميسليك (tәmislik)
تميزي، پاكي
TӘMӘNNA : Az Turkish Farsi
: (ع)
تمنّا، خواهش، درخواست.
چشمداشت، انتظار، توقّع. تمنّاسيز (tәmәnnasız)
بي تمنّا، كم توقّع. تمنّالى (tәmәnnalı)
پر تمنّا، پر توقّع
TӘMRİ : Az Turkish Farsi
: طناب پهن و بلند. تمْليك (tәmlik)
(ع)
مالك شدن، صاحب شدن.
مهرية زنان.
آرايش و زينت و زيور اسب. (← تمليد و تلميد)
TӘN : Az Turkish Farsi
:
تن، جسم، بدن.
آلت تناسلي حيوان ماده، فرج حيوان.
قسمت داخلي بدن. تن آتماق (tәn atmaq) = تنگار آتماق (tәngar atmaq)
متورّم شدن آلت تناسلي (فرج) حيوان ماده در روزهاي قبل از زايمان.
پر شير شدن پستان حيوان زائو.
چاق تر شدن. تنبل (tәnbәl) = تنپَل (tәnpәl)
تنبل، تني كه كار نكند. تنخا (tәnxa)
تنخواه، آنچه براي جسم لازم است، كالا، لوازم و اسباب. تندوروس (tәndürüs)
تندرست، سالم. تن قدهيه وورماق (tәn qәdәyә vurmaq)
زير بار كار نرفتن، جسم را به سختي عادت ندادن. تنَّك (tәnnәk) = تنّه (tәnnә)
دانه، هسته، قسمت داخلي ميوه. تن-و-لاشا (tәn-o-laşa)
تن و لاشه، اندام، هيكل. تن-و-لاشالى (tәn-o-laşalı)
تنومند، چاق. تن وئرمَك (tәn vermәk)
تن دادن، زير بار رفتن، متحمّل شدن. تنه (tәnә)
بدنه، تنه. تنهسه (tәnәsә)
شخصاً، بشخصه. تنه وورماق (tәnә vurmaq)
تنه زدن، هُل دادن
TӘNAB : Az Turkish Farsi
: تكّه طلاي زينتي كه بر بيني زنان نصب ميشد. (اين رسم در روستاهاي جنوبي فارس معمول است.)
- Azerbaijani
- Azerbaijani To Azerbaijani
- Azerbaijani To English
- Azerbaijani To Persian(Farsi)
- Turkish
- Turkish To Turkish
- Turkish To English
- Turkish To Germany
- Turkish To French
- English
- English To Azerbaijani
- English To Turkish
- Germany
- Germany To Turkish
- French
- French To Turkish
- تورکجه
- تورکجه To Persian(Farsi)
- تورکجه To تورکجه
- Persian(Farsi)
- Persian(Farsi) To Azerbaijani