Multilingual Turkish Dictionary

Azerbaijani

Azerbaijani
TÖRӘ : Az Turkish Farsi

: فعل امر از مصدر «تؤره‌مك» (آفريدن). تؤره‌تْمَك (törәtmәk)
آفريدن، خلق كردن. تؤره‌ديلْمَك (törәdilmәk)
آفريده شدن، خلق شدن، ايجاد شدن. تؤره‌مك (törәmәk)
خلق كردن، ايجاد كردن.
خلق شدن، ايجاد شدن. تؤره‌نْمَك (törәnmәk)
به وجود آمدن، خلق شدن. تؤره‌نيش (törәniş)
عمل خلق شدن، آفرينش

TORBA : Az Turkish Farsi

: توبره، كيسة مويين يا پشمي محتوي آزوقه و لوازم كه در سفر بر دوش اندازند. (ريشة كلمه (توْپره = توبره) از «توْپ» (پر و انباشته) است. ← توْپ)

TORPAQ : Az Turkish Farsi

:
خاك.
زمين، سرزمين.
كشور، وطن، مملكت.
وجود، ذات، موجوديت. (← توْپ، توْپراق) توْرپاغى شيرين (torpağı şirin)
جذّاب و خوش گل. آنكه وجودش جذّاب و دلكش است. توْرپاقلاماك (torpaqlamak)
به خاك آلودن، خاك آلود كردن.
دفن كردن، زير خاك مدفون كردن. توْرپاقلانديرماق (torpaqlandırmaq)
خاك آلود كردن. توْرپاقلانماك (torpaqlanmak)
به خاك آلوده شدن، خاكي شدن.
دفن شدن، زير خاك مدفون شدن. توْرپاقلى (torpaqlı)
خاك آلود

TORTU : Az Turkish Farsi

: دُرد، دُرد روغن جوشيده شده. (از مصدر «تورماق» (ايستادن) است.)

TOŞA : Az Turkish Farsi

: (ف) توشه، خوراك. (ريشة كلمه از «دوش» + «آ» (آنچه بر دوش گيرند) است.) توْشا-توْربا (toşa-torba)
توشه و آزوقه، خوراك، پوشاك و لوازم مسافرت. توْشا دان (toşa dan)
توشه دان، ظرف غذا. توْشاليق (toşalıq)
غذا و اسباب سفر

TOV : Az Turkish Farsi

:
چرخش، غلت، تاب، پيچ.
برگشت، دور خوردن.
دور زدن آفتاب، تابش، تابيدن.
گرما، تب، حرارت.
بار، دفعه.
طور، روش، حركت و روال، تركيب بدن.
منحني شكل، دايره مانند. (← تاو) توْوا (tova)
تابه، چيزي كه آفتاب يا آتش بر آن بتابد.
تخته سنگهاي بزرگ و مسطّح و متّصل به هم كوهستان. توْوار (tovar)
خوش روش، خوش تركيب. (معمولاً به پرندگان ماده گفته‌ مي‌شود مانند
توْوار لاچّين، توْوار ترلان، توْوار قره قوش و …
) توْوالاماق (tovalamaq) = توْوالاتماق (tovalatmaq)
غلتاندن، غلت دادن. توْوالانماق (tovalanmaq)
غلتيدن. توْوان (tovan)
تاوان، غرامت، مالي كه بايد بر گردد. توْو-توْو ائتمك (tov-tov edmәk)
پرسه زدن، دور زدن. توْو تيتَك (tov titәk)
گل دعا، بستة مدوّر و معطّري كه در قاب يا پارچه‌اي دوزند و زنان به عنوان زينت و زيور بر گردن يا زلف بندند. توْو خال (tov xal)
تب خال، تاول زدن بدن بر اثر بيماري. توْوسان (tovsan)
تابستان (زمان تابش آفتاب) توْوغان (tovğan)
نوعي بازي دسته جمعي كه افراد به صورت حلقه وار قرار مي‌گيرند و آن را اجرا مي‌كنند. توْوق (tovq)
طوق، حلقه، حمايلي كه بر گردن بندند. (اصل كلمه هم «توْوق» يا «توْووق» درست است؛ نه طوق) توْولاتماق (tovlatmaq)
چرخاندن، تاب دادن، ريسيدن.
گرداندن، به گردش واداشتن.
برگرداندن.
درد سر دادن، اذيت كردن، كار كسي را به تأخير انداختن. توْولاما (tovlama)
محل چرخ خوردن، گرداب، محلّ غرق شدن.
پوزه، دماغه. توْولاماج (tovlamac)
گرداب، محل غرق شدن. توْولاماق (tovlamaq)
تاب دادن، ريسيدن.
چرخاندن، گرداندن.
برگرداندن.
درد سر دادن، ضربه زدن، كتك زدن. توْولانان (tovlanan)
چرخنده، تاب خورنده. توْولانديرماق (tovlandırmaq)
چرخاندن. (← توْولاماق) توْولانماق (tovlanmaq)
تاب خوردن، چرخيدن.
ريسيده شدن.
گشتن، دور زدن، تفريح كردن. توْولو (tovlu)
در هم پيچيده، در هم تنيده، پيچ و تاب دار، تابيده شده.
متقلّب و رياكار. توْولوم (tovlum)
گرداب، محلّ غرق شدن.
پوزه، دماغه.
تاول بدن بر اثر بيماري يا كتك كاري. توْولوم-توْولوم (tovlum-tovlum)
تاول زده، پوست بدن كه بر اثر كتك كاري سياه شده باشد. توْووس (tovus)
طاووس، پرندة خوش تركيب كه با چرخش بالهايش زيباتر مي‌گردد. توْووش (tovuş)
پيچش، تاب خوردگي. توْووشوق (tovuşuq)
پيچ و تابدار، نخها و رشته‌هاي در هم گير كرده. توْووق (tovuq)
مرغ، مرغ خانگي، ماكيان. (به اعتبار اين كه در هنگام چرخش خودنمايي خاصّي دارد.)
طوق، حمايلي كه بر گردن بندند. توْوول (tovul)
تاول، تاول و تورّم بدن بر اثر سوختگي يا كتك كاري. توْو يئمَك (tov yemәk)
دور زدن، پرسه زدن.
چرخيدن

TOVA : Az Turkish Farsi

: نام اصلي طايفة توابع از ايلفارسيمدان. (← توْوبا2)

TOVAQQA : Az Turkish Farsi

: (ع) مترّك «توقّع»، انتظار، چشمداشت

TOVBA : Az Turkish Farsi

(2)
نام طايفة توابع فارسيمدان. (← توْوا)

TOVBA : Az Turkish Farsi

(1)
(ع) توبه، اظهار ندامت و پشيماني. توْوبا كار (tovba kar)
توبه كار، توبه كرده. توْوبالاتما (tovbalatma) = توْوبالاما (tovbalama)
توبه نامه، عمل توبه كردن.
عمل عذر خواهي و تسليم. توْوبالى (tovbalı)
توبه كار، توبه كرده. توْوبه‌‌يِ نصوح (tovbәye nәsuh)
توبه‌اي كه بازگشت ندارد

TOVFİR : Az Turkish Farsi

: (ع) توفير، تفاوت

TÖVL : Az Turkish Farsi

: تيول، زمين محدود، محصور و متصرّفه، زميني كه از طرف مالك، خان يا پادشاه در اختيار كسي قرار گرفته باشد. تؤوله (tövlә)
طويله، جاي محدود و محصور، محلّ نگهداري و بستن چارپايان

TOX : Az Turkish Farsi

(2)
ريشة مصدر «توخوماق» (بافتن) كه در تركي قديم به صورت «توْق» (بكوب و بزن) بوده است.) توْخانماق (toxanmaq)
درگير شدن، به هم بافته شدن.
كوبيده شدن.
تماس گرفتن، برخورد كردن. توْخ-توْخو (tox-toxu)
تكه چوب يا سنگي كه در جلو و كنار گودال دام پرندگان كوبيده مي‌شود. توْخچانماق (toxçanmaq) = توْخچونماق (toxçunmaq)
حمله و تهديد كردن، با هم دعوا كردن، كوبيدن و زدن. توْخماق (toxmaq)
تخماق، وسيلة كوبيدن، ميخكوب.
نام نقشي از نقشهاي قالي. توْخو (toxu)
فعل امر از مصدر «توْخوماق» (در زمين كوبيدن يا بافتن) توْخوتدورماق (toxutdurmaq) = توْخوتماق (toxutmaq)
به وسيلة ديگري بافتن، بافتن قالي و امثال آن با نيروي كارگر.
به وسيلة ديگري كوبيدن. توْخوجو (toxucu) = توْخوچو (toxuçu)
بافنده. توْخوش (toxuş)
عمل بافتن، شيوة بافندگي. توْخوشدورماق (toxuşdurmaq)
به هم بافتن.
به وسيلة ديگري بافتن. توْخولماق (toxulmaq)
بافته شدن.
در زمين كوبيده شدن. توْخولو (toxulu)
بافته شده.
در زمين كوبيده شده. توْخوم (toxum)
عمل بافتن، شيوة بافتن. توْخوما (toxuma)
بافت، شيوة بافتن.
نخي كه در بافتن فرش از آن استفاده شود. توْخوماق (toxumaq)
فعل امر از توْخماق (تاخماق) به معني فرو كردن و كوبيدن.
بافتن.
كوبيدن و فرو كردن. توْخومچو (toxumçu)
بافنده. توْخوملوق (toxumluq)
نخ بافتني. توْخون (toxun)
بافت، نحوة بافت. توْخوندورماق (toxundurmaq)
به وسيلة ديگري بافتن. توْخونما (toxunma)
نخ بافتني.
عمل بافتن. توْخونماق (toxunmaq)
بافته شدن. توْخونوش (toxunuş)
بافت، عمل يا شيوة بافندگي. توْخويان (toxuyan)
بافنده.
كوبنده، فرو كننده

TOX : Az Turkish Farsi

(1)
سير، متضاد گرسنه.
ثروتمند، متموّل.
متنفّر، ناراحت. توْخالماك (toxalmak) = توْخانماك (toxanmak)
سير شدن.
ثروتمند شدن.
ناراحت شدن، عصباني شدن.
وضعيّتي كه در هنگام آب خوردن قسمتي از آب وارد ناي انسان شود و حالت خفگي و سرفه‌هاي متوالي گردد. توْخاماز (toxamaz)
سيري ناپذير. توْخان گپ (toxan gәp)
سخن درشت و ناراحت كننده. توْختاماق (toxtamaq)
آرام شدن، سير شدن و آرامش يافتن. توْخ چالماسى (tox çalması)
بيماري پرخوري، ناراحتي شكم بر اثر پر خوري. توْخْس (toxs)
تخس، زير بار نرو، شرور مسلك.
پر تحرّك، پر جنبش. توْخساماق (toxsamaq)
بي اشتها و بي رغبت شدن نسبت به غذا، بي حال شدن بر اثر تحرّك يا تشنگي زياد. توْخلاشماق (toxlaşmaq)
دسته جمعي سير شدن. توْخلوق (toxluq)
سيري، سير بودن.
ثروتمند و متموّل بودن. توْخم (toxm)
تخم، دانه، آنچه كه با عث باروري شود.
آب مني. (ريشة اين كلمه در اصل «توخوم» است.) توْخما (toxma)
تخمه، نژاد. توْخماجار (toxmacar)
(توْخم + آجار) مزرعة ديم، گياه يا تخم گياهي كه سالها در يك جا مانده باشد. توْخماز (toxmaz)
سيري ناپذير، حريص و آزمند. توْخ مست (tox mәst)
ثروتمند خود خواه، آنكه به مال و ثروت خود بنازد. توْخمو (toxmu)
تخمي، حيوان نر تخمي. توْخوم (toxum)
تخم، بذر، دانه.
تخمه، نژاد. توْخوملوق (toxumluq)
بذر، دانة بذر.
حيوان نر تخمي

TOY : Az Turkish Farsi

: عروسي، مجلس جشن و شادي. توي توتماق (toy tutmaq)
مجلس عروسي بر پا كردن.
مجازاً به معني دعوا راه انداختن. توْيـخانا (toyxana)
محلّ بر پايي جشن و عروسي.
سنگري كه بر روي آن آتش درست كنند و در اطراف آن به رقص و پايكوبي پردازند. توْي داشى (toy daşı) = توْي كرّه‌سي (toy kәrrәsi) = توْي كرَّهي (toy kәrrәhi)
سنگ چين استوانه‌اي شكل كه در وسط ميدان عروسي بنا كنند. توْيـلوق (toyluq)
متعلّق به عروسي، آنچه مربوط به جشن و عروسي باشد.
هدية عروسي، هديه‌اي كه مدعوين به عروس و داماد دهند

TÖYLӘ : Az Turkish Farsi

: طويله

TÖYLӘ : Az Turkish Farsi

: طويله. (← تؤول، تؤوله)

TOYU : Az Turkish Farsi

: چادركهاي كرم نوروزي يا كرم ابريشم. ← تاها و توْه)

TOYUQ : Az Turkish Farsi

: مرغ، ماكيان. (← توْو، توْووق)

TOZ : Az Turkish Farsi

(1)
گرد و غبار، گرد و خاك. توْزا باتماق (toza batmaq)
پر از گرد و خاك شدن. توْزارماق (tozarmaq)
از دور به صورت گرد و خاك ديده شدن.
به حالت گرد و غبار در آمدن. توْ‌زاق (tozaq)
غبار، گرد و خاك. توْزالاق (tozalaq)
گرد و خاك.
غبار آلود، پر گرد و خاك. توْزالما (tozalma)
غبار آلود. توْزالماق (tozalmaq)
گرد و خاك بلند شدن. توْزاناق (tozanaq)
گرد و خاك.
خاك آلود. توْز باسماق (toz basmaq)
گرد و خاك نشستن، گرد گرفتن. توْز-تاپالاق (toz-tapalaq) = توْز-و-توْرپاق) (toz-o-torpaq)
گرد و خاك. توْز قوْپماك (toz qopmak)
گرد و خاك بلند شدن. توْزلاق (tozlaq)
زمين خاك آلود، جايي كه پر از گرد و خاك باشد. توْزلانديرماق (tozlandırmaq)
غبار آلود كردن، خاك بلند كردن. توْزلانماك (tozlanmak)
خاك آلود شدن. توْزلو (tozlu)
غبار آلود، آلوده به گرد و خاك. توْزلوق (tozluq)
زمين خاك آلود. توْزوماق (tozumaq)
گرد و خاك بلند شدن

TOZ : Az Turkish Farsi

(2)
بن، ريشه و اصطلاحاً بن گوش، زير گوش. (اين كلمه در تركي قديم با تلفّظ «تؤز» آمده است.) اليني قوْيموش قولاغى توْزونا، ييرلير. (دستش را بن گوشش گذاشته، آواز مي‌خواند.)

TӘP : Az Turkish Farsi

:
رف قالي، يك رديف از پود قالي.
در هم فشرده، مخلوط و در هم فرو رفته، حالت در هم پيچيدگي و آشفتگي پشم يا موي سر به طوري كه شانه به سختي در آن فرو رود.
تپّه، بلندي.
صداي افتادن چيزي، تاپ.
جايگاه، معدن.
فعل امر از مصدر «تپمَك» (فشردن) (← تب) تپ آلماق (tәp almaq)
صاف و مرتّب كردن موهاي در هم پيچيده و آشفته. تپ ائدمك (tәp edmәk)
هر رج (رديف) قالي را بافتن.
كمين كردن، در گوشه‌اي ساكت نشستن.
خود را به خواب خرگوشي زدن، به دروغ خوابيدن.
مكر و حيله به كار بردن و ديگران را فريب دادن. تپ-تپ (tәp-tәp)
صداي تاپ تاپ.
تلو تلو رفتن، افتان و خيزان رفتن. تپ-تپ ائدمك (tәp-tәp edmәk)
افتان و خيزان رفتن. تپچيك (tәpçik)
تپ كوچك، يك رف در قالي. تپچيله‌مك (tәpçilәmәk) = تپچيمَك (tәpçimәk)
دوختن، درز دو تكه پارچه را به هم دوختن. تپچيمه (tәpçimә)
عمل دوخت و دوز. تپ داراغى (tәp darağı)
شانة مخصوص براي مرتّب كردن موهاي در هم پيچيده. تپديرمَك (tәpdirmәk)
به وسيلة ديگري تپاندن و فرو كردن، به دستور كسي پر كردن. تپديرمه (tәpdirmә)
عمل تپاندن.
چاق و تنومند. تپَره (tәpәrә)
بسته يا دسته‌اي از اشياي هم جنس، مجموعة ساقه‌هاي باريك ني كه در يك دسته جمع شود و نيز نوعي از انواع حصير. تپَري (tәpәri)
مونجوق يا تكه طلاي زينتي كه بر بيني زنان نصب مي‌شده است. (← تناب) تپكو (tәpku)
تپكوب، ريسماني كه در قالي بافي پشت تپها قرار مي‌گيرد و با شانة قالي بافي بر آن زده مي‌شود تا پودها محكمتر به هم بچسبند. تپكو ائدمَك (tәpku edmәk) = تپكوله‌مك (tәpkulәmәk)
تپكو زدن بر قالي.
تنبيه كردن، كتك زدن. تپلَمه (tәplәmә)
پر، لب ريز.
چاق و تنومند. تپله‌مك (tәplәmәk)
تپاندن، چپاندن، فشردن.
تپ زدن بر قالي، هر يك از رجهاي قالي را بافتن. تپمَك (tәpmәk)
تپاندن، فرو كردن.
زدن و كوبيدن.
پر كردن و فشردن. تپمه (tәpmә)
عمل تپاندن.
فعل نهي از «تپمك»، مكوب، نتپان.
چاق و تنومند. تپمه‌لي (tәpmәli)
قابل پر كردن، تپاندني. تپَنچه (tәpәnçә)
تو سري، سيلي، پس گردني.
تپانچه، نوعي اسلحة كوچك. تپَن سري (tәpәn sәri)
تو سري، سيلي، پس گردني. تپَنه (tәpәnә)
نوعي سوزن كه از سوزن خياطي بزرگتر است. تپّه (tәppә)
آنچه به هم فشرده شده و برآمده.
بالا ترين قسمت سر، روي سر.
قفا، پشت سر، بالا و پشت گردن.
تپّه، بلندي. تپّه‌جيك (tәppәcik)
تو سري، پس گردني، سيلي. تپّه‌ليك (tәppәlik)
تو سري، پس گردني.
جايي كه دره و تپّه زياد باشد. تپ-و-تاوش (tәp-o-talaş)
تلاش و تقلّا، حركت و فعاليت. تپ-و-توخار (tәp-o-tuxar)
سر و صداي خفيف.
فعاليت، جنبش. تپ-و-توْوال (tәp-o-toval)
پستي و بلندي.
تلاش و تقلّا. تپ-و-تيل (tәp-o-til)
گروه، دسته، باند، وابستگان و اطرافيان يك فرد. تپّير (tәppir)
موي ژوليده، موي آشفته و در هم فرو رفته. تپيشديرمَك (tәpişdirmәk)
تپاندن و چپاندن. (به صورت دسته جمعي) تپيشْك (tәpişk) = تپيك (tәpik)
لگد، تيپا، لگد پراني.
تپش، ضربان. تپيكله‌مك (tәpiklәmәk)
لگد زدن، تيپا زدن، جفتك انداختن. تپيلمَك (tәpilmәk)
انباشته و پر شدن، فشرده شدن.
در گوشه‌اي منزوي شدن، مخفي شدن.
چاق شدن، بر اثر چاقي خسته شدن و توان خود را از دست دادن. تپيلمه (tәpilmә)
عمل تپاندن.
چاق و تنومند. تپيلي (tәpili)
تپانده شده، فشرده شده. تپينمَك (tәpinmәk)
فشرده شدن. (← تپيلمَك)

ӘTӘ-PӘTӘ : Az Turkish Farsi

: لكنت، گرفتگي زبان. (← تته-پته). اته-پته‌يه دوشمك (әtә-pәtәyә düşmәk)
به لكنت افتادن

TӘQDİR : Az Turkish Farsi

: (ع)
سرنوشت، تقدير.
قدرداني، سپاس

TӘQLİD : Az Turkish Farsi

: (ع)
تقليد، دنباله روي.
تحريك شدن، لجاجت و ضدّيت به خرج دادن.
غيرت و تعصّب. تقليدلي (tәqlidli)
متعصّب، غيرتي